
سه داستان كوتاه از ابوذر رحيمي
تعبير
كابوس بدي بود؛مرد همسايه با چاقو شكمش را پاره كرد.سراسيمه از خواب پريد و وقتي فهميد خواب ديده،نفس راحتي كشيد.فردا صبح كه همراه بچه ها مشغول بازي بود،نفهميد چطوري"شوت"شد تو حياط خانه ي همسايه!!
بچه ها فرار كردند ...و او تنها ماند با خواب ديشبش كه داشت "تعبير " مي شد........
فكر بيمار
سياستمدار پير وقتي كه شنيد مبتلا به نوعي تومور مغزي بدخيم مي باشد،بيشتر از آنكه به مرگ فكر كند،به مردم كوچه و بازاري مي انديشيد كه فرداي بعد از مردنش خواهند گفت:با يك "فكر بيمار "چند سال سر كارمان گذاشت!!
ستاره
چشمك زدن ستاره ها را كه ديد،بي اختيار به ياد آسمان خانه ي همسايه افتاد.آخر عادت هر روز!!او اين بود كه "ستاره"را از آسمان خانه ي همسايه تعقيب كند!!