تبليغاتX
فاراد
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385
شرق اندوه

شرق اندوهِ سهـــراب

 

 

بودا

 

 

آني بود درها وا شده بود
 برگي نه شاخي نه باغ فنا پيدا شده بود
مرغان مكان خاموش اين خاموش آن خاموش خاموشي گويا شده بود
آن پهنه چه بود : با ميشي گرگي همپا شده بود
نقش صدا كم رنگ نقش ندا كم رنگ پرده مگر تا شده بود ؟
 من رفته او رفته ما بي ما شده بود
 زيبايي تنها شده بود
 هر رودي دريا
هر بودي بودا شده بود

 


و شكستم و دويدم و فتادم

درها به طنين هاي تو واكردم
 هر تكه را جايي افكندم پر كردم هستي ز نگاه
 بر لب مردابي پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم رفتم به نماز
 در بن خاري ياد تو پنهان بود برچيدم پاشيدم به جهان
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن و به خود گستردن
 و شياريدم شب يك دست نيايش افشاندم دانه راز
 و شكستم آويز فريب
 و دويدم تاهيچ و دويدم تاچهره مرگ تاهسته هوش
 و فتادم بر صخره درد از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم لرزيدم
 وزشي مي رفت از دامنه اي گامي همره او رفتم
ته تاريكي تكه خورشيدي ديدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم

 نه به سنگ

در جوي زمان در خواب تماشاي تو مي رويم
 سيماي روان با شبنم افشان تو مي شويم
پرهايم ؟ پرپر شده ام چشم نويدم به نگاهي تر شده ام
 اين سو نه آن سو يم
و در آن سوي نگاه چيزي را مي بينم چيزي را مي جويم
سنگي مي شكنم رازي با نقش تو مي گويم
برگ افتاد نوشم باد : من زنده به اندوهم ابري رفت من كوهم : مي پايم من بادم : مي پويم
 در دشت دگر افسوسي چو برويد مي آيم مي بويم


هلا

تنها به تماشاي چه اي ؟
بالا گل يك روزه نور
پايين تاريكي باد
بيهوده مپاي شب از شاخه نخواهد ريخت و دريچه خدا روشن نيست
از برگ سپهر شبنم ستارگان خواهد پريد
 تو خواهي ماند و هراس بزرگ ستون نگاه و پيچك غم
بيهوده مپاي
برخيز كه وهم گلي زيمن را شب كرد
راهي شو كه گردش ماهي شيار اندوهي در پي خود نهاد
زنجره را بشنو : چه جهان غمناك است و خدايي نيست و خدايي هست و خدايي
بي گاه است به بوي و به رو و چهره زيبايي در خواب دگر ببين


 شيطان هم

از خانه بدر از كوچه برون تنهايي ما سوي خدا مي رفت
 در جاده درختان سبز گل ها وا شيطان نگران : انديشه رها مي رفت
 خار آمد و بيابان و سراب
 كوه آمد و خواب
 آواز پري : مرغي به هوا مي رفت ؟
 ني همزاد گياهي بود از پيش گيا مي رفت
 شب مي شد و روز
جايي شيطان نگران : تنهايي مامي رفت



شورم را

 

من سازم : بندي آوازم
برگيرم بنوازم بر تارم زخمخ لا مي زنن راه فنا مي زن
 من دودم مي پيچم مي لغزم نابودم
 مي سوزم مي سوزم فانوس تمنايم گل كن تو مرا ودرآ
 آيينه شدم از روشن و از سايه بري بودم ديو و پري آمد
 ديو و پري بودم در بي خبري بودم
قرآن بالاي سرم بالش من انجيل بستر من تورات و زبر پوشم اوستا مي بينم خواب بودايي در نيلوفر آب
هر جا گلهاي نيايش رست من چيدم دسته گلي دارم
 محراب تو دور از دست : او بالا من در پست
 خوشبو سخنم ني ؟ باد بيا مي بردم بيتوشه شدم در كوه كجا گل چيدم گل خوردم
 در رگ ها همهمه اي دارم از چشمه خود آبم زن آبم زن
 و به من يك قطره گوارا كن شورم را زيبا كن
 باد انگيز درهاي سخن بشكن جاپاي صدا مي روب هم دود چرا مي بر هم موج من و ما و شما مي بر
ز شبنم تا لاله بيرنگي پل بنشان زين رويا در چشمم گل بنشان گل بنشان