تبليغاتX
فاراد
یکشنبه هشتم مرداد 1385
خداوندگار

غير ازاو هيچكس نبود

يكي بود يكي نبود:

يك مرد بود كه تنها بود.يك زن بود كه او هم تنها بود.زن به آب رودخانه نگاه مي كرد و غمگين بود.مرد به آسمان نگاه مي كرد و غمگين بود.خدا غم آنها را مي ديد و غمگين بودخدا گفت:شما را دوست دارم.پس همديگر را دوست بداريد.و با هم مهربان باشيدمرد سرش را پايين آورد؛مرد به آب رودخانه نگاه كرد و در آب زن را ديد.زن به آب رودخانه نگاه كرد،مرد را ديد.خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند؛خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد.مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا خيس نشود ؛زن خنديد.خدا به مرد گفت:به دست هاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي و هردو در آن زندگي كنيد.مرد زير باران خيس شده بود؛زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت،مرد خنديد.خدا به زن گفت:به دستهاي تو هم زيبايي ها را مي بخشم تا خانه اي كه او مي سازد،زيبا كني.مرد خانه اي ساخت و زن آن را گرم كرد،آنها خوشحال شدند.خدا خوشحال بود...يك روز،زن پرنده اي را ديد كه به جوجه هايش غذا مي داد؛دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند.اما پرنده نيامد،،،پرواز كرد و رفت و دست هاي زن رو به آسمان ماند؛مرد او را ديد،كنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد.خدا دست هاي آنها را ديد كه از مهرباني لبريز بود..فرشته ها در گوش هم پچ پچي كردند و خنديدند.خدا خنديد و زمين سبز شد.......خدا گفت:از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد؛فرشته ها شاخه  ي گلي به دست مرد دادند.مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاك كاشت خاك خوشبو شد...پس از آن كودكي متولد شد كه گريه مي كرد.زن اشك هاي كودك را مي ديد و غمگين بود.فرشته ها به او آموختند كه چگونه طفل را در آغوش بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند.مرد زن را ديد كه مي خندد؛كودكش را ديد كه شير مي نوشد بر زمين نشست و پيشاني بر خاك گذاشت.خدا شوق مرد را ديد وخنديد.وقتي خدا خنديد،پرنده برگشت و بر شانه مرد نشست.خدا گفت:با كودك خود مهربان باشيد تا مهرباني را بياموزد.راست بگوييد تا راستگو باشد.گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد.روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت.زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ و لابه لاي آنها پر شد از بچه هايي كه شاد،دنبال هم مي دويدند.خدا همه چيز و همه جا را مي ديد؛م يديد كه زير باران،مردي دستهايش را بالاي سر زني گرفته است،كه خيس نشود.زني را ديد كه در گوشه اي از خاك،با هزاران اميدشاخه گلي مي كارد.دست هاي بسياري را ديد كه به سوي آسمان بلند شده اند.و پرنده هايي كه......خدا خوشحال بود. چون ديگر:غير از او هيچكس تنها نبود

 

 

از:مرجان كشاورزي آزاد