
بخشي از داستان "شازده كوچولو" اثر جاودانه ي آنتوان دوسن تگزوپري
*در سياره سوم ميخواره اي منزل داشت،ديدار ميخواره بسيار كوتاه شد.ولي شازده كوچولو را در غم و اندوهي بزرگ فرو برد.او كه ميخواره را در پشت مجموعه اي از بطريهاي خالي و بطريهاي پر ديد خطاب به وي گفت:
تو اينجا چه مي كني؟
ميخواره با حالي حزين گفت:مي مينوشم.
شازده كوچولو از او پرسيد:چرا مي نوشي؟
ميخواره گفت :براي فراموشي
شازده كوچولو كه دلش به حال او سوخته بود ، پرسيد:فراموش كردن چه چيز؟
ميخواره كه از خجلت سربزير انداخته بود اعتراف كرد:فراموش كردن اينكه من شرمنده ام
شازده كوچولوكه ميخواست بداد دل او برسد، پرسيد:شرمنده از چه؟
ميخواره كه يكباره در سكوت فرو مي رفت گفت:شرمنده از ميخوارگي....
وشازده كوچولو مات و متحير از آنجا رفت. در بين راه با خود مي گفت:الحق كه اين آدم هاي بزرگ،بسيار عجيبند.....
*شازده كوچولو از بيابان گذشت و جز به يك گل به چيزي بر نخورد.گلي بود كه سه گلبرگ داشت.گل ناچيزي بود....
شازده كوچولو گفت:سلام
گل در جواب گفت:سلام
شازده كوچولو مودبانه پرسيد:آدم ها كجا هستند؟
گل كه يك روز كارواني را در حين عبور از بيابان ديده بود،گفت:
آدم ها؟...گمان مي كنم شش هفت هايي باشند. من آنها را سالها قبل ديده ام.ولي معلوم نيست كه كجا بايد پيدايشان كرد.باد آنها را با خود مي برد.آدم ها ريشه ندارند واز اين جهت بسيار در زحمتند.
شازده كوچولوگفت:خداحافظ
گل گفت:خداحافظ
برگرفته از ترجمه ي محمد قاضي