تبليغاتX
فاراد
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
چند هايکوی عاشقانه
 

 

چند هايکوی عاشقانه

 

ترجمه کسرا عنقايـی

 

 

 

۱

 

دستپاچه برای پست کردن جواب نامه اش

زبانم را می برم

با تيزی ِ در ِ پاکت

 

جان استيونسون

 

۲

زن نمی تواند نوشته ای را بخواند

مرد نمی تواند کلمه ای بنويسد

ولی آنها عاشق همند

 

سن ری يو

 

۳

پس از زمين لرزه

افزودن ِ « دوستت می دارم »

به انتهای نامه

 

مايکل دايلن ولش

 

۴

در انتظار تو

يک ، دو  و سه گلبرگ

بر صندلی

 

آکيکو ساکاگوچی

 

۵

از راه می رسد

خورشيد، امواج ، ويولون

آنگاه می رود

 

باسم فريد

 

۶

در حياط راه می روم

بر ردٌ ِ پاهای عطرآگينش.

با نوک پا

برگهای زرد را کنار می زنم

 

جان هيزلتون

 

۷

هنگامی که از سفر باز می گردم

برايم آلوهای بنفش می آورد

در ظرفی سپيد

 

ل. آ. ديويدسون

 

۸

دستم در جيب است

و در وعده گاه های مان قدم می زنم

به اين اميد که او از راه برسد

دستم را در دست بگيرد

 

کِـن جونز

 

۹

باران تند بهاری

آن دو همديگر را در آغوش می فشارند

زير چتر

 

ناتسومه سوسه کی

 

۱۰

« دوستت می دارم »

کلماتی بدين حد ساده

اما بدين حد سخت

برای ابراز کردن

 

سن ری يو

 

۱۱

بستر هنوز گرم است

اما عطر او با من در می آميزد

در حالی که می کوشم بخوابم

 

مايکل ک . مور

 

۱۲

اتاقی با چشم انداز،

عشق ورزيدن

در آينه

 

فيليپ رولان

 

۱۳

پس از عشق ورزيدن

غنوده بر بستر

هر نتی را که پرنده می خواند

می فهميم

 

مانو بازّانو

 

۱۴

در ميان برفها

همديگر را می بوسيم

سارها نگاهمان می کنند

 

بروس لی مينگ

 

۱۵

مرا بوسيدی

خورشيد پرتو افشانی می کرد

بر لبان بهت زده ام

 

کلوديا بالدينی

 

۱۶

هزاران رنگ

در موهای قهوهای رنگش

خورشيد صبحگاهی

 

برنارد ليونل اِين باند

 

۱۷

روی ِ غبار ِ نشسته بر شيشه واگن قطار:

م ت

 

جان مکدانلد

 

۱۸

قيژ ويژ ِ شيشه

هنگامی که انگشتم ناشيانه می نويسد

نام تو و نام من را

 

اندرو د ِ ته ريج

 

۱۹

يک بار ديگر نگاه می کند

دختر در پيراهن تابستانی

چشمانش را بسته است

 

ديويد استيل

 

۲۰

در پيغام گير ِ تلفنش

آوازی عاشقانه می خوانـَد

 

مانو بازّانو

 

۲۱

خورشيد عبور می کند

از پيراهن نازکش

و او اين را می داند

 

رابرت گری

 

۲۲

بر هر گونه اش

بوسه ای می نهم

اشکها فرو می چکند

از دو سو

 

ديويد کُب

 

۲۳

به دنبال تو گشتن

در ميان صدها

هايکوی عاشقانه

 

مانو بازّانو

 

 

 

سه شنبه هفتم اسفند 1386
بهانه /پناهی

بهانه

بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل وجگر

از:حسین پناهی

 

دوشنبه یکم بهمن 1386
سکس و فلسفه

 

چند خطی در مورد فیلم

سکس و فلسفه ی محسن مخملباف

به همراه تصاویری از فیلم(گرفته شده از سایت خانه مخملباف)

******************

جان (دلير نظر) معلم رقصی است که در چهلمين سالگرد تولدش از مريم، تهمينه، فرزانه و ملاحت، چهار دلداده اش دعوت می کند که به کلاس رقص او بروند. هيچ کدام از آنها از وجود ديگری خبر ندارد. جان داستان آشنايی و عاشق شدنش با معشوقه هايش را يک به يک با خود آنها مرور می کند. در نهايت هر چهار دختر او را ترک می گويند و او به تنهايی سالروز تولدش را جشن می گيرد.محسن مخملباف پس از ساختن فيلم سکوت در تاجيکستان، بار ديگر اين کشور را به عنوان محل فيلمبرداری فيلم تازه اش برگزيده است. موضوع فيلم همانطور که از عنوانش بر می آيد قرار است حول محور رابطه زن و مرد و فلسفه وجود عشق و رابطه ميان دو بگردد.

 

"عشق بازی می کنم پس هستم"

 

فيلم با نمايی ثابت از داخل خودرويی در حرکت که بر روی داشبورد آن شمعهای روشن چيده شده آغاز می شود. تنها صدای جان شنيده می شود که به معشوقه هايش تلفن می کند. اين نما چهار بار تکرار می شود بدون اينکه نشانه ای از ايجاز در آن ديده شود. با اين حال بيننده منتظر است که اين مقدمه کشدار به داستانی پر جنب و جوش راه يابد که نه تنها اين اتقاق نمی افتد بلکه پيروی اين مقدمه از خود آن طولانی تر و کسل کننده تر است و تصاوير نمادين و به اصطلاح استعاره ای که در مقدمه آمده با جلو رفتن داستان افزايش می يابد.

فصل طولانی دعوت از دخترها و جمع شدن آنها در کلاس رقص، بيننده را از همان ابتدا دچار سردرگمی می کند. در بخش دوم که داستان آشنايی و شکل گرفتن عشق ميان جان و معشوقه هايش روايت می شود، جان در مواجهه با هر کدام از دخترها حرفهايش را يک به يک تکرار می کند. محتوا و جنس گفتگوهای فيلمنامه آقای مخملباف از دهان هر شخصيتی بيرون می آيد تفاوتی با هم ندارند. چه مهماندار هواپيما (مريم)، چه پزشک بيمارستان (تهمينه)، چه معلم چهل ساله رقص (جان) و چه شاعری که مريدانش نيمه شب هم او را رها نمی کنند، جنس نگاه همه شان به عشق، زندگی و زمان يکی است و همه با ادبيات مشترکی و با بيانی احساساتی و بی رمق برداشت خود را از اين مقوله ها بازگو می کنند. تمام گفتگوهای فيلم گويی می خواهند بيانگر و نماينده "فلسفه" و مشاهدات کارگردان باشند، اما بيشتر به نامه های عاشقانه نوجوانان نو بالغی می مانند که تازه در جاده عشق و عاشقی قدم گذاشته اند.

به بخشهايی از متن فيلمنامه س ک س و فلسفه توجه کنيد: (1)

*****************

مريم: همزمان با چهار دوست دختر؟ اين عشقه؟
جان: اين جستجوست مريم. با هر يک از شما من پاره‌ای از قلب خودمو يافتم. می‌دونم که اين پاپان ماست اما می‌خوام با يکی يکی‌تون گفتگو کنم. اجازه بدين از کسی گفتگو رو شروع کنم که عشق اولم با اون شروع شد. حالا برمی‌گردين سر تمرين رقص؟
مريم: باورم نمی‌شه که اين آخرين باريه که با تو می‌رقصم. تقدير نبوده که من و تو با هم باشيم. تو و رقص‌رو برای هميشه ترک می‌کنم.

 

جان: صبر کن من تورو می‌رسونم. بشين.
تهمينه: نه. تايم عشق ما به پايان رسيده.
جان: وايسا. نه به عنوان يک عاشق. به عنوان يک راننده تاکسی. کجا می‌رين خانوم.
تهمينه: به زمان گذشته. به يک سال قبل. وقتی که خوشبخت بودم.
جان: تو روز تولد منو ياد داری. وقتی که برای ۳۹ سالگی من ۳۹ شمع هديه آوردی.

 

جان: حالا قلبت تاپ تاپ می‌کنه؟می‌خوام ترا در آغوش بگيرم.
مريم: چرا مردها همه‌اش می‌خوان جسم زن‌رو تسخير کنند؟
جان: برای اين که می‌خوام عشقمو ثابت کنم.
مريم: تصاحب تن، عشقه؟

جان: من عشقبازی می‌کنم، پس هستم. فلسفه من اينه.
مريم: من دوست داشته می‌شوم، پس هستم. فلسفه منم اينه.
جان: می‌خواستم در آغوش‌ات بگيرم، اما تو ...
مريم: جسم من مال کسی است که روحم ‌رو تسخير کرده باشه.

شمع و گل و پروانه

مخملباف در فيلم نگاهی مادی به مقوله عشق و احساس دارد. او عقايد نظری اش را با تصاويری قابل پيش بينی و کليشه ای همراه می کند. جان برای اينکه بگويد که کمتر از عمر يک روزه يک پروانه از زندگی لذت برده، پروانه ای را نشان می دهد که روی گلی نشسته؛ و طول مدت زمان خوشی هايی را نيز با ثانيه شماری ثبت کرده که هميشه در دست دارد و دقايق فرح بخش زندگی اش را می شمارد.يا برای اينکه نشان داده شود جان تولدش را به تنهايی جشن می گيرد، تک شمعی دست می گيرد و پشت فرمان اتومبيلش در خيابانها پرسه می زند.برای اينکه رابطه جنسی نسبتا بسته ای را به تصوير بکشد، دو دست نشان داده می شوند که صاحبان شان بر آنها بوسه زده اند و سپس دستها دقايقی در هم می آميزند که يکی از ملال آورترين صحنه های فيلم را شکل می دهند.

شراب، کلوز آپ، برگهای پائيزی و ديگر هيچ

فيلم سراسر پوشيده از نماهای نزديک (کلوز آپ) است، بطوريکه استفاده بيش از اندازه از کلوز آپ معنی و مفهوم کاربردی اش را به طور کلی از دست می دهد. مخملباف قصد دارد با استفاده از عواملی چون جام شراب، شمع و گل و پروانه، برگهای پائيزی و .... و استفاده از آنها در پس زمينه هايی با رنگهای تند و کنتراست شديد تصاوير چشم نوازی خلق کند که بر فضای " شاعرانه" فيلمش بيافزايد. فيلم س ک س و فلسفه در تابستان گذشته با عنوان عشق در سينماهای تاجيکستان به نمايش در آمد.دلير نظر خواننده سرشناس موسيقی تاجيکی، نقش جان را بازی می کنند و مريم غايبوا، تهمينه ابراهيموا، فرزانه بيکنظروا و ملاحت عبدالله يوا بازيگران نقشهای معشوقه های جان هستند.اين فيلم را ابراهيم غفوری، فيلمبردار چند فيلم اخير خانواده مخملباف فيلمبرداری کرده و مخملباف علاوه بر نوشتن فيلمنامه و کارگردانی آن، به روال ديگر فيلمهايش تدوين فيلم را نيز بر عهده داشته است.تهيه کنندگان س ک س و فلسفه خانه فيلم مخملباف و کمپانی وايلد بانچ (فرانسه) هستند. اين فيلم به زبان روسی و تاجيکی است

*********************

نويسنده، کارگردان و تدوينگر: محسن مخملباف
دستياران کارگردان: مرضيه مشگيني، کاوه معين فر
مدير فيلمبرداري: ابراهيم غفوري
صدا: فرخ فدايي
موزيک: ناهيد
بازيگران: دالر نظراف، مريم غبوا، فرناز بکانزاروف، ملاحت عبدالوا
مدير توليد: محمد احمدي
تهيه کننده: خانه فيلم مخملباف، وايلد بانچ (فرانسه)
زمان فيلم: 102 دقيقه
رنگي ـ 35 ميلي متري ـ 2005

_______________________________________________

(1) تمام ديالوگها از سايت خانه مخلمباف برداشته شده اند.

عکسها در ادامه ی مطلب

پنجشنبه سیزدهم دی 1386
Hey you

 

متن ترانه ی Hey you از گروه پینک فلوید و ترجمه ای از آن

 

Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, dont help them to bury the light
Dont give in without a fight.

Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, Im coming home.

But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.

Hey you, standing in the road
Always doing what youre told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, dont tell me theres no hope at all
Together we stand, divided we fall.


هی تو! ،

تو که بیرون از این دل

در سرما و تنهایی

لحظه

لحظه

پیر می شوی ،

وجود مرا احساس می کنی ؟

 

هی! ،

تو که در برزخ ایستاده ای

با پاهایی که گزگز می کنند

و لبخندی که

قطره

قطره

محو می شود

وجود مرا احساس می کنی ؟

 

هی! ،

چرا تو کمکشان می کنی

نور را

چکه

چکه

زنده به گور کنند ؟

 

اول بجنگ

بعد تسلیم شو

 

هی! ،

تو که بیرون از خودت

کنار تلفن

ثانیه

ثانیه

به انتظار نشسته ای

وجود مرا لمس می کنی ؟

 

هی! ،

تو که گوش به دیوار چسبانده ای

تپش

تپش

تا از آن سو صدایی بشنوی

وجود مرا لمس می کنی ؟

 

هی تو! ،

سنگ را بر پشتم می گذاری تا حملش کنم ؟

روحت را بشکاف

به خانه برمی گردم .

 

افسوس

این که گفتم

کلمه

کلمه

فقط یک رویا بود

دیوار

آجر

آجر

بلندتر از آن است

که مرا ببینی

 

هرچه جان کند

خلاص نمی شد

کرم ها مغزش را

بیت

بیت

می خوردند

 

هی! ،

تو که کنار جاده ایستاده ای

تو که هرچه فرمان دهند

مصرع

مصرع

می پیمایی

کمکم می کنی ؟

 

هی تو! ،

نگو سراسر این جاده

کیلومتر

کیلومتر

امیدی نیست

 

بازو به بازو

می ایستیم

گونه به گونه

از پا می افتیم

 

 

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
مرگ و اختیار

 

                                        مرگ و اختیار

 

همیشه ،رفتن بد است.مگر رفتن واپسین؛که افسوس آن هم به اختیار ما نیست.مرگ؛رفتنی که در این درنگ کوتاه زندگانی ،البته به انسان تحمیل می شود.این بی اختیاریست،و گرنه اختیاری که تو را به صف ملعونان رهنمون دارد،آیا به جز جبر است؟

و اگر جز این است،از هزارها سال پیش،هزار توهای دوزخ ،انباشته از محکومان به بند کشیده ی بی اختیار نبود.که اینک، تمام آتش افروزان دوزخ را،تمام آنچه به کار سوختن آید،کفایت نمی کند...

 

چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386
سه گانه کریشتف کیشلوفسکی

نگاهی کوتاه به فیلمهای سه گانه کریشتف کیشلوفسکی

 

 

" سه رنگ "

 

یک -  آبی ( آزادی )

دو  -  سفید

سه -  قرمز

 

هر سه رنگ ؛ رنگی از رنگهای پرچم فرانسه است . از چپ به راست ؛ یا راست به چپ . بستگی دارد در کدام طرف پرچم بایستی .آنچه مهم است ، ترتیب زمانی ساخت فیلمهاست . خودتان بعد از دیدن متوجه میشوید که کدام رنگ را باید ارجحیت میدادید برای دیدن .

اشتباه من را تکرار نکنید ، که بدون ترتیب دیدم فیلمها را و مدتها گیج بودم که چرا چیزی نفهمیدم .

این فیلمها را باید به ترتیب دید ؛ والا مفهوم خودشان را از دست میدهند .

مدتها ( سالها ) پیش ، عزیزی که فیلم را خوب می فهمد و کیشلوفسکی را ؛  بخصوص آندره تارکوفسکی ( که فعلا جرات نکرده ام نگاه کنم این دومی را ؛ با اینکه تقریبا همه فیلمهایش را بدست آورده ام ) و خوب می بیند و خوب تر هم مینویسد ؛ پیشنهاد کرد که فیلم های سه گانه ( سه رنگ ) « تریلوژی» کریشتف کیشلوفسکی را ببینم . راستش را بخواهید نگاهشان کردم این تریلوژی را همان زمان ؛ اما ندیدم ، تا همین چند روز پیش . چرا دروغ بگویم  بابام جان ؟! .... از اینجا تا قبر  آ. آ. آ. آ . یعنی چهار وجب بیشتر نیست . یادش بخیر و روحش شاد فنی زاده ( مش قاسم در دائی جان ناپلئون ).

با اینکه فیلم ها( سه رنگ) را با زیرنویس فارسی دیده بودم قبلا ؛ البته با کیفیت بسیار بد و نامطلوب ، و دلم را راضی کرده بودم که رسالت روشنفکری را بجا آورده ام ؛ و هر جا که حرفی از کیشلوفسکی به میان

بیاید ، منهم می توانم اظهار فضلی بکنم که :" کیشلوفسکی از لهستان بود " وهمین . بعد هم ساکت بمانم .

اینبار که نگاه کردم ؛ دیدم فیلم ها را . آنطور که دلم میخواست دیدم . نه آنطور که کیشلوفسکی ساخته بود و منظورش بود . مگر نه اینکه هر اثر هنری یی متعلق به کسی ست که برداشتی از آن دارد؟! پس تعجبی نیست که نگاه من میتواند متفاوت از منظور کارگردان و یا حتی نویسنده این اثر باشد . به قول آندره ژید : ( سعی کن زیبایی در نگاه تو باشد ؛ نه در آنچه بدان مینگری ! ) حالا کیشلوفسکی هرچه خواسته با فیلم هایش بگوید مهم نیست دیگر ؛ مهم این است که چه برداشتی از آن داریم .

یکی از همین فیلم سازهای خودمان می گفت :" وقتی این فیلم را ساختم  نمیدانستم که اینهمه گفتنی در

فیلم ام داشته ام" . منظورش نقدهایی بود که روی فیلمش نوشته بودند .

یک اثر وقتی خلق می شود ؛ دیگر متعلق به آفریننده اش نیست . حتی اگر یک نفر ؛ فقط یک نفر در گوشه ای از دنیا بتواند با آن ارتباط برقرار کند .

هر سه فیلم را دیدم . یک نفس هم دیدم . پلک هم نزدم . باور نکردنی ست .

حتی دلم میخواست سیگار بکشم ؛ نکشیدم . سعی هم کردم با نگاه مو شکافانه ببینم هر سه فیلم را . این هم آنچه من دیدم و برداشتم از خرمنی که در حد توانم و نیازم بود . 

 

تِم ها ( روند )

تِم هر سه فیلم  روایت ِ عشق است . سناریست و کارگردان ؛ مجازی و صوری ویا حقیقی بودنش را گذاشته به اختیار بیننده . با اینکه هر سه فیلم داستانهای کاملا مجزایی از هم دارند ؛ اما بیننده ناخودآگاه خودش را در فضای هر سه فیلم همزمان می بیند . در فیلم " سفید " در سکانس دادگاه که کارول با فرانسوی ناقص اش سعی در دفاع از خود و زندگی مشترکش دارد ؛ در پس زمینه تصویر، ژولی ( جولیت بینوش ) فیلم" آبی " را می بینیم که قصد ورود به سالن دادگاه را دارد و با ممانعت نگهبان روبرو می شود . اینها همان ظرافت های کیشلوفسکی ست که بیننده را به چندین بار دیدن فیلم ترغیب میکند .

 

موسیقی

موسیقی " پرایزنر " در هر سه فیلم غوغا می کند . بخصوص در " آبی " که بعد از چند دقیقه و اتفاقاتی که برای ژولی افتاده ؛ تمام فریادِ خشم و کینه از بی عدالتی ( شرایط موجود ) را در یک لحظه بر تصویر

می ریزد . موسیقی" پرایزنر " قسمتی جدایی ناپذیر از فیلم است . اگر موسیقی او از فیلم گرفته شود، در روند فیلم شاید بدنبال چیزی باید بگردیم که نمیدانیم چیست و موسیقی جای آنچه باید باشد و نیست را پرکرده .

 

نور

نور اگر عمده ترین نقش را نداشته باشد در ساختار فیلمهای کیشلوفسکی ( بخصوص در سه رنگ ) ؛ به جرات می توانم بگویم اصلی ترین است . کیشلوفسکی حتی اگر در فضاهای بسته از نور استفاده می کند ، تا حدی ست که  اغراق نباشد . او تا جایی که توانسته از نور طبیعی استفاده کرده . کیشلوفسکی قصد ندارد بیننده را فریب دهد . در نور ِ یک چراغ معمولی خیابان که خیس از باران است ؛ یا شعله های یک شمع که با دم و بازدمی سایه ها جابجا می شوند ؛ و شاید یک غروب دلتنگ زمستانی ؛ که آدمها دلشان تنگ تر است و زندگیشان سیاه تر و منتظر یک حضورهستند ؛ بیننده را گول نمیزند که زندگی زیباست و فریبنده ؛ اما این پیام را میدهد که با همه اینها زندگی ادامه دارد ؛ حتی بدون حضور من و شما .

 

انسان در نگاه " سه رنگ " کیشلوفسکی

شخصیتهای فیلم " سه رنگ "، انسان هایی هستند از جنس من و شما . مثل همهء آدم هایی که هر روزه در کوچه و بازار و بیمارستان و صف اتوبوس می بینیم که یا خوشبخت اند یا بیچاره و بدبخت . و بسیاری هم دیگر برایشان فرقی نمیکند . فقط زنده هستند ( برادر کارول در فیلم سفید ) .

عبور تند اتوموبیل ها و رفت و آمد آدمها، و گردش های تند و بی حاصل ِ دستگاه جک پات و تلاش ِ بی ثمر و عادت و تفنن هر روزهء والنتین از سر بی حوصلگی برای برنده شدن .

قرمز را ببینید . خوب هم ببینید . نمونه آدمهایی ست که هر روز در همه جا ممکن است ببینیم .

همه ء این آدمها مثل ما عجله دارند . مثل ما عاشق می شوند . مثل ما نگرانند . کار می کنند ، خیانت می کنند به همسرشان ، فریب میدهند و لذت می برند ، دروغ می گویند و کک اشان هم نمی گزد ، می کشند برای لقمه نانی ، ساده اند و ....... ؛ در یک کلام ، ابَر انسان نیستند .

( کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ).

همه این آدمها  پایشان روی همین زمین خاکی ست . همینجاست که راه میروند و رنج می کشند و محتاج همدیگر می شوند و مشتاق یکدیگر . با مسایل و مشکلات و مصائب عادی زندگی درگیر هستند .

 

حرکت در نگاه کیشلوفسکی

سکانسهای اول هر سه فیلم، حرکت را بصورت نمادین بیاد می آورند که در بود و نبود ما، بوده و هست خواهد بود . هر سه فیلم با حرکت شروع می شود . همه چیز در جهان در حال حرکت است بجزخود حرکت که ثابت است .

فیلم ِ " آبی " با حرکت سریع تایرهای یک اتوموبیل شروع می شود ؛ با بوقهای مکررش؛ و نورهای قرمز و بعضا نارنجی در یک تونل تاریک . به نورهای طبیعی باید توجه کرد .

 

فیلم ِ  " سفید "با حرکت موزون و یکنواخت ِ  یک چمدان بر روی غلطک حمل بار( وسایل مسافران) در فرودگاه . فقط یک نشانه است .

فیلم ِ " قرمز " با حرکت و انتقال سریع و سرسام آور صدا از کابلهای مخابراتی تلفن از این سو به آنسوی دنیا شاید . یک انتقال . شاید فقط یک حس که جریان دارد . اینکه چه نتیجه ای میدهد ، بعدا در انتهای فیلم معلوم میشود .

کیشلوفسکی با مهارتی بی مانند در همان سکانسهای اول در هر سه فیلم ، بیننده را میخکوب می کند . مثل یک آمپول بی حسی ؛ که یعنی " از جایت تکان نخور، برایت گفتنی بسیار دارم " ؛ و بیننده اعتماد می کند و می ماند . ( به نظر من باید ماند و دید که اینهمه استعاره و کنایه و تعلیق به کجا می انجامد ) .

کیشلوفسکی کارگردانی نیست که از کلیشه های عادی و روزمره ( سینما ) پیروی کند . مثلا اینکه تعلیق درست کند و بعدا تماشاگر را در آخر فیلم انگشت بدهن بگذارد که "  شاید من نمی فهمم ! "

عیب بزرگ کارهای چند گانه ، اعم از رمان و سریال و فیلم و .... ( بخصوص در سینما )  در این است که بیننده کشش و گرایشی پیدا نمی کند برای نشستن و دیدن و خواندن . فیلم ، رمان و .....  . اما او بسیار ماهرانه از عهده  اینکار برآمده . دقیق و موشکافانه . باید دید و قضاوت کرد .

قصه هر سه فیلم از عشق های نافرجام و شکست خورده حکایت میکند .

آبی -  ژولی ، همسر و دخترش را در یک صانحه اتوموبیل از دست میدهد و از فرط  ناامیدی و یاس قصد خودکشی دارد . ناکامی محض در یک زندگی ایده آل .

سفید -  کارول ، در یک زندگی زناشویی و عاشقانه و ساده با خیانت همسرش روبرو می شود . سرخوردگی در یک حس بسیار زیبا و بالنده . 

قرمز -  والنتین ، به بهانه سگی که در تصادف زخمی اش کرده با پیرمردی روبرو میشود که به عشق اعتمادی ندارد . والنتین ( خودش ) هم زیر ضرب شک و دودلی مانده ؛ در اینکه آیا عاشق است یا نه ؟!

و کماکان به عشقش وفادار است . ( وقتی عکاس اش قصد دارد او را ببوسد ، این را ثابت میکند .)

 

تسلسل در هستی از نگاه کیشلوفسکی

در هر سه فیلم ، در سکانسهایی می بینیم که کسی سعی میکند بطری یی شیشه ای را داخل ظرف مخصوص بازیافت ذباله بیاندازد و دستش نمیرسد . هر سه از فرط پیری کمرشان خمیده است .

 

یک -  در آبی ، ژولی ( جولییِت بینوش ) رو به آفتاب می ایستد و چشمانش را می بندد و پیر فرطوط را

نمی بیند .

دو -  در سفید ، کارول ( ژبگنیف زاماخوفسکی ) نگاهش میکند ؛ اما از فرط استیصال به او بی

اهمیت است .

سه -  در قرمز ، والنتین ( ایرنه ژاکوب )  ابتدا نگاهش می کند و در نهایت به او کمک میکند که بطری را داخل ظرف مخصوص بیاندازد ؛ بدون اینکه کلامی تشکرآمیز بشنود .

یاد شعر مارکوت بیکل افتادم : " در راه خویش ایثار باید ؛ نه انجام وظیفه " . و این پیامی ست که کیشلوفسکی به تصویر می کشد .( نگاهی زیبا شناس تر سراغ دارید شما ؟ )   

گاهی در طول فیلم ( ها ) حسی به آدم دست میدهد که نکند من هستم که در این روابط قرار گرفته ام ! و این یکی از خلاقیتهای بسیار هوشمندانه و زیبا شناسانه کیشلوفسکی است که بیننده اش را قهرمان فیلمهایش می کند . هر چند شاید اعتقادی به قهرمان سازی ندارد ؛ اما بیننده آنچنان خودش را رها می کند در فضای این قصه های نه چندان دور از ما ؛ که خود بخود دست به قهرمان سازی میزند و خودش را قهرمان قصه های خود می کند .

البته نه دُن کیشوت وار ؛ که در نگاه کیشلوفسکی ، قهرمان من هستم و شما هستید و دیگری ؛ و هر آنکه زندگی را به چالش می خواند . 

 

در نهایت ( نتیجه گیری )

کیشلوفسکی همه شخصیت های فیلمش را در یکجا جمع می کند و از طوفان دریایی نجاتشان میدهد . آخرین سکانس فیلم قرمز یکی از تکان دهنده ترین صحنه هایی ست که تا بحال دیده ام . فقط باید گفت : دست مریزاد . همین .

 

آنچه کیشلوفسکی تاکید دارد ؛ این است که ، عشق ها در چهره های گوناکون باز می گردند .

" عشق همیشه ماندنی ست " فقط گاهی چهره عوض می کند .

 

یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
آلبر کامو

 

 آلبر کامو (زادهٔ ۷ نوامبر ۱۹۱۳ - درگذشتهٔ ۴ ژانویه ۱۹۶۰). نویسندهٔ مشهور فرانسوی‌تبار و خالق کتاب بیگانه.

تولد و کودکی

آلبر کامو در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در دهکده‌ای کوچک در الجزایر به دنیا آمد. پدرش «لوسین کامو» یک سال بعد از به دنیا آمدن او در نبرد مارن در جنگ جهانی اول کشته شد و از آن به بعد آلبر همراه با مادرش (که اصالتاً اسپانیایی بود) به خانهٔ مادر مادری‌اش در الجزیره می‌رود. خانوادهٔ کامو جزو آن دسته از مهاجرانی بودند که از فرانسه برای گرفتن زمین و کشاورزی به الجزایر آمده بودند.

 

کودکی کامو در یک زندگی فقیرانه‌ٔ طبقه‌ٔ کارگری سپری شد. او به موجب پافشاری «لوئی ژرمن» معلم مدرسه ابتدایی‌اش بود که توانست تحصیلات متوسطه را ادامه دهد.

 

جوانی و خبرنگاری

کامو در طی سال‌های ۳۰-۱۹۲۸ دروازبان تیم دانشگاه الجزیره بود اما با تشخیص اولین آثار سل در ۱۹۳۰ او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شد.

 

در سال ۱۹۳۴ به حزب کمونیست پیوست که در آن وظیفه‌ٔ عضوگیری از میان پرولتاریای عرب را بر عهده داشت. البته عموم نگرانی کامو و دلیل پیوستن او به این حزب، احتمالاً در مورد اتفاقات آن زمان اسپانیا بوده‌است تا گرایش سیاسی به نظریه‌های لنین-مارکسیستی. بعدها این حزب، کامو را به عنوان یک تروتسکیست به شیوه‌ای نمایشی محکوم و از حزب اخراج کرد (۱۹۳۶).

 

لیسانس فلسفه را در سال ۱۹۳۵ گرفت در ماه مه سال ۱۹۳۶ پایان‌نامه خود را دربارهٔ فلوطین ارائه داد.او در سال ۱۹۳۸ در روزنامهٔ تازه تأسیس الجزایر جمهوری‌خواه به عنوان خبرنگار آغاز به کار کرد. او تمام مقاله‌های خود را به صورت اول شخص می‌نوشت که تا آن زمان در شیوهٔ گزارشگری فرانسوی متداول نبود.در سال ۱۹۳۹، مجموعه مقالاتی به عنوان «فقر قبیله» منتشر کرد.

 

ازدواج

در ۱۹۳۴ با «سیمون‌های» ازدواج کرد که معتاد به مورفین بود. ازدواج آنها یک سال بعد در اثر خیانت سیمون خاتمه یافت. در ۱۹۴۰ با «فرانسین فور» ازدواج کرد.

 

میان‌سالی و ترک الجزایر

با نزدیک‌تر شدن جنگ جهانی دوم، کامو به عنوان سرباز داوطلب شد، اما به دلیل بیماری سل او را نپذیرفتند. او در این زمان سردبیر روزنامهٔ عصر جمهوری شده بود که در ژانویهٔ سال ۱۹۴۰ دستگاه سانسور الجزایر آن را تعطیل کرد. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. در این هنگام کامو به پاریس رفت.

 

او کار خود را در روزنامهٔ عصر پاریس شروع کرد بعدها برای دوری از ارتش نازی به همراه دیگر کارمندان روزنامه، ابتدا به شهر کلرمون فران و سپس به شهر غربی بوردو نقل مکان کرد.در ۱۹۲۴ کامو، رُمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان افسانه سیزیوف را منتشر کرد.

 

نمایشنامهٔ کالیگولا را در سال ۱۹۴۳ به چاپ رسانید. او این نمایش‌نامه را تا اواخر دههٔ پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرد. در سال ۱۹۴۳ کامو کتابی را به نام نامه‌هایی به یک دوست آلمانی نیز به صورت مخفیانه به چاپ رسانید.

 

فعالیت بر علیه نازیسم و پایان جنگ

در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ کامو اعدام «گابریل پری» را شاهد بود که این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال ۱۹۴۲ عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در اکتبر ۱۹۴۳ به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامه‌نگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا شد. او یکبار هنگامی که سرمقالهٔ روزنامهٔ نبرد را به همراه داشت در یک بازرسی خیابانی دستگیر شد.

 

در سال‌های پس از جنگ کامو به دار و دستهٔ ژان پل سارتر و سیمون دوبوار در کافهٔ «فلور» در بلوار «سن ژرمن» پاریس پیوست. کامو بعد از جنگ سفری به ایالات متحده داشت تا در آنجا در مورد اگزیستنسیالیسم سخنرانی کند.

 

رمان طاعون نیز در سال ۱۹۴۷ به چاپ رسید که در زمان خود پرفروش‌ترین کتاب فرانسه شد.در سال ۱۹۴۷ کامو از روزنامهٔ نبرد بیرون آمد

نمایش‌نامهٔ عادل‌ها را در سال ۱۹۴۹ منتشر ساخت و اثر فلسفی خود به نام شورشی را نیز درسال ۱۹۵۱ به چاپ رساند.در سال ۱۹۵۲ مشاجراتی بین کامو و سارتر بعد از نوشتن مقاله‌ای علیه کامو در مجله‌ای که سارتر سردبیر آن بود شروع شد.

 

در ۱۹۵۲ از کار خود در یونسکو استعفا داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول کرده بود. در ۱۹۵۳ کامو یکی از معدود شخصیتهای چپ بود که شکستن اعتصاب کارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار داد.

 

فعالیت‌هایی برای الجزایر

در اوایل سال ۱۹۵۴ بمب‌گذاری‌های گسترده‌ای از جانب جبههٔ آزادی‌بخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایریهای فرانسوی‌تبار بود ولی در عین حال هیچ‌گاه از گفتگو در مورد فقدان حقوق مسلمانان دست برنداشت.

 

در ۱۹۵۵ کامو مشغول نوشتن در روزنامه اکسپرس شد. او در طول هشت ماه ۳۵ مقاله تحت عنوان الجزایر پاره پاره نوشت.در ژانویهٔ ۱۹۵۶ کامو برگزاری یک گردهمایی عمومی در الجزایر را عهده‌دار شد که این گردهمایی مورد مخالفت شدید دو طرف مناقشه، جبهه تندرو فرانسویان الجزایر و مسلمانان قصبه، قرار گرفت.

 

کامو در آخرین مقاله‌ای که در مورد الجزایر نوشت تلاش کرد از گونه‌ای فدراسیون متشکل از فرهنگ‌های مختلف بر مبنای مدل سوئیس برای الجزایر دفاع کند که این نیز با مخالفت شدید طرفین دعوا روبرو شد.

 

از آن به بعد کامو به خلق آثار ادبی پرداخت و داستان‌هایی کوتاه که مربوط به الجزایر بودند را منتشر ساخت. او در عین حال به تئاتر پرداخت. دو نمایش‌نامه اقتباسی در سوگ راهبه اثر ویلیام فاکنر و جن‌زدگان اثر فیودور داستایوسکی از کارهای کامو در تئاتر بود که با استقبال زیادی روبرو شدند.سقوط در سال ۱۹۵۶ به رشتهٔ تحریر درآمد.در سال ۱۹۵۷ جایزهٔ نوبل ادبیات را دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسنده‌ای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفته‌اند.

 

 

مقبره آلبرکامو

بعد از ظهر چهارم ژانویه ۱۹۶۰ در ۲۴ کیلومتری شهر سانس در بزرگراه RN۵ حاشیهٔ دهکدهٔ پتی‌ویل نزدیک مونته‌رو یک خودرو فاسل-وگا از جاده منحرف می‌شود و به درختی می‌کوبد و تکه تکه می‌شود. آلبر کامو در صندلی عقب خودرو نشسته بود. اودر این سفر همراه خانوادهٔ دوست ناشرش میشل گالیمار بود.

 

زندگی ادبی کامو

در دوران جنگ کامو به عضویت سلول مقاوت فرانسه پیوست، و در آنجا بود که یک روزنامه زیرزمینی موسوم به مبارزه را به چاپ می‌رساند. این گروه بر علیه نازی‌ها مطلب می‌نوشت، و کاموس در آن لقب Beauchard گرفت. کامو در سال ۱۹۴۳ به عنوان ویراستار روزنامه انتخاب شد، و هنگامی که پاریس به دست متقین آزاد شد و گزارش آخرین نبردها را می‌داد. نهایتا وی در سال ۱۹۴۷ هنگامی که روزنامه به صورت تجاری درآمده بود از «مبارزه» کنار کشید. در همین دوران بود که کامو با ژان پل سارتر فیلسوف و نویسنده بنام فرانسوی آشنا شد. بعد از جنگ کامو یکی از دوستان سارتر شد و در پاتوق دوستان وی که Café de Flore نام داشت و در بولوار سن جرمن پاریس قرار داشت مکررا رفت و آمد می‌کرد. کامو همچنین به ایالات متحده آمریکا سفر کرد تا در مورد وجودگرایی فیلسوفان فرانسوی سخنرانی کند.

 

 هر چند او گرایش‌های چپ گرایانه داشت ولی به شدت به انتقاد از فلسفه و دکترین کمونیسم پرداخت و همین امر باعث فاصله گرفتن رفقای کمونیست وی از او شد و با گذشت زمان از سارتر هم فاصله گرفت. در ۱۹۴۹ بیماری سل او عود کرد و این باعث شد که دو سال را در انزوا زندگی کند. در ۱۹۵۱ The Rebel را منتشر کرد که در حقیقت تحلیل فلسفی شورش و اغتشاش و سرکشی و در معنای وسیع تر انقلاب بود که نشانه آشکار رد کمونیسم از سوی وی بود. این کتاب موجب آشفته شدن دوستان و هم قطاران و معاصران کامو جدایی نهایی وی از سارتر شد.

 

پذیرش و قبول سخت کتاب یا به قول دیگر عدم پذیرش آن موجب نا امیدی کامو شد و بعد به جای آن به ترجمه نمایش نامه‌ها روی آورد. سهم و کمک برجسته کامو به فلسفه، در عقاید وی به پوچی متبلور شد هیچ انگاری. پوچی نتیجه میل‌ داشتن‌ انسان‌ها به روشنی‌، نظم‌ وترتیب‌ و مفهوم و معنا داشتن در داخل یک دنیا و شرایطی که هیچ کدام را فراهم نمی‌کند، شرایطی که وی در کتاب The Myth of Sisyphus از آن‌ها گفته‌است و آن‌ها را در کتاب‌های دیگر خود نیز انعکاس داده‌است. عده‌ای عقیده دارند که توصیف کامو به عنوان یک پوچ گرا صحیح تر از یک وجود گرا است.

 

 در ۱۹۵۰کامو خود را وقف حقوق بشر کرد. در ۱۹۵۲ او از کارش در یونسکو استعفا داد و علت آن پذیرش اسپانیا از طرف سازمان ملل بود، در شرایطی که اسپانیا تحت سلطه دیکتاتوری به نام ژنرال فرانکو قرار داشت. در سال ۱۹۵۳ او از معدود چپ گرایانی بود که به انتقاد از روش‌های اتحاد جماهیر شوروی پرداخت که یکی از آن‌ها سرکوب اعتصاب کارگران در شرق برلین بود. در ۱۹۵۶ نیز او به مخالفت با روش‌های مشابه شوروی در مجارستان پرداخت. او عقاید خود به آرامش‌ طلبی‌ و صلحجویی‌ را حفظ کرد و در همه جا به مخالفت با مجازات اعدام در سراسر جهان پرداخت. هنگامی که جنگ استقلال الجزایر آغاز شد، این مسئله به صورت یک مسئله غامض و غیر قابل‌ حل‌ برای کامو آشکار شد. او با pied-noirs هم دردی می‌کرد و از دولت فرانسه در رابطه با سرزمین‌های شمالی افریقا که به صورت کلنی‌های فرانسه درآمده بودند و اخیرا سر بر شورش و ظغیان گذارده بودند، حمایت کرد. سرزمین‌هایی که به صورت قسمتی جدایی ناپذیر از امپریالیسم جدید اعراب که توسط مصر رهبری می‌شد و تهاجم ضد غربی که توسط روسیه اداره می‌شد تا اروپا را احاطه کند و آمریکا را منزوی گرداند درآمده بود.

 

 او هرچند با خودگردانی و حتی با تشکیل فدراسیون موافق بود اما استقلال کامل را برنمی تافت، او معتقد بود که pied-noirs و اعراب می‌توانند در کنار هم زندگی کنند. در هنگام جنگ او از متارکه جنگ با غیر نظامی‌ها حمایت کرد که باعث در امان ماندن غیرنظامی‌ها می‌شد، مسئله‌ای که پذیرفته نشد به دلیل اینکه هر دو طرف جنگ آن را احمقانه نامیدند. دور از نظرها، او در حمایت از الجزایری‌های به زندان افتاده که محکوم به مرگ بودند کار محرمانه‌ای را آغاز کرد. از ۱۹۵۵ تا ۱۹۵۶ او در L'Express به نوشتن پرداخت. در ۱۹۵۷ او برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات شد، نه به خاطر رمان The Fall، که درست یک سال قبل منتشر شده بود بلکه به خاطر نوشته‌هایش بر ضد مجازات اعدام در مقاله «Réflexions Sur la Guillotine». وقتی در دانشگاه استکهلم خطاب به دانشجویان سخن رانی می‌کرد به دفاع از موضع انفعالی خود در جریان جنگ الجزایر پرداخت و گفت که همیشه نگران مادرش بوده که در الجزایر زندگی می‌کرده.

 

ظاهراً روشن فکران چپ گرای فرانسوی این مسئله را به عنوان بهانه‌ای دیگر برای از وجهه‌ عمومی انداختن‌ کامو استفاده می‌کردند. کامو در چهارم ژانویه ۱۹۶۰ در جریان یک سانحه رانندگی، در نزدیکی Sens در محلی به نام «Le Grand Frossard». راننده اتومبیل، هم ناشر کامو بود و هم دوست صمیمی او میشل گالیمار (Michel Gallimard) که او هم در این سانحه جان داد. کامو در گورستان لورمارن (Lourmarin) در منطقه واکلوز (Vaucluse) واقع در نزدیکی مرز فرانسه و ایتالیا در خاک فرانسه به خاک سپرده شد. دو فرزند دوقلو به نام‌های کاترین و جین از او باقی ماندند که اکنون حق چاپ انحصاری آثار پدر را در اختیار دارند

شنبه یکم اردیبهشت 1386
بورخس ، نويسنده اي بدون رمان

بورخس ، نويسنده اي بدون رمان

  

 

 گرچه بورخس،نويسنده آرژانتيني صدها شعر سرود-داستان نوشت- و مقاله منتشر كرد،ولي او رماني ننوشت.بورخس را مي توان يكي ازنويسندگان جهان سوم بشمارآورد.اوبراي ادبيات كشورش همچون يك بزرگ علوي براي مااست.بورخس چون هومر نيمي از عمر طويل خودراكورونابينابود.اودرجواني زيرتاثيرادبيات انگليسي واقع گرديد،چون مادربزرگ اش تبعه انگليس بود.ازنظرسياسي بورخس ضدفاشيسم ومخالف حكومت پرون دركشورش بود،اوضدمبارزه مسلحانه درآمريكاي لاتين به رهبري چگوارا نيزبود.شايد به اين دليل سوسياليستها اورانويسنده اي راستگرا ميدانستند.منتقدين ميگويند،گرچه بورخس ناسيوناليست نبود،ولي به دمكراسي هم باور نداشت.بورخس خودمدعي بودكه درجواني مدتي آنارشيست وپاسيفيست بودودرتمجيدازانقلاب اكتبردرشوروي شعرسروده ودرمجلات آنزمان منتشرنموده است.

دوستداران بورخس بااظهار تاسف ميگويند،اوازجمله نويسندگان مهم جهاني است كه همچون جويس و پروست جايزه نوبل ادبيات رادريافت نكرد. خانم ماريا قدامه ، بيوه او،به مناسبت صدمين سال تولدش درمصاحبه اي گفت : درحال حاضر14محقق قصد نوشتن بيوگرافي بورخس رادارند،8نفرازآنهاباماتماس گرفته اند،ولي فقط يكي ازآن پروژهها را ميتوان جدي وجالب بحساب آورد. اين هم از جمله نقش هاي مهم بيوهها در ادبيات است .

درتاريخ رسانه هاي جمعي هيچ نويسنده اي به قدر بورخس مورد مصاحبه قرارنگرفت.به نظر صاحبنظران،بورخس تبحرخاصي در دستكاري ودست انداختن مصاحبه گران داشت.او به سبب يك بيماري ارثي خانوادگي،حدودنيمي ازعمرخودرادركوري و نابينايي بسربرد،به اين دليل تا شصت سالگي نزدمادرش زيست.درباره بورخس گفته ميشود كه گرچه تمام عمرعاشق بود ولي هيچگاه شعر وداستاني عاشقانه ننوشت . درسال 1970دريك همه پرسي آزمايشي براي دريافت جايزه نوبل،اوبيش ازسولژنيسين برنده جايزه نوبل،راي آورد.

بورخس درسال 1899 درآرژانتين بدنياآمد ودرسال 1986 درسويس درگذشت.اوازخانواده اي مرفه وتحصيل كرده بود.پدرش استادروانشناسي دانشگاه ووكيل دادگاه بود.به دليل انگليسي بودن مادربزرگ،بورخس زبان انگليسي رامناسب ترين زبان براي سرودن شعر ميدانست.اواز 15 سالگي دراروپا به تحصيل پرداخته بود.درسال 1955 بعدازاينكه گروهي ازنظاميان عليه ديكتاتوري پرون كودتا كردند،اومدتي رئيس كتابخانه ملي پايتخت كشورش بود. بورخس يكي ازمهمترين نويسندگان قرن بيستم است كه روي ادبيات مدرن كشورهاي اسپانيايي زبان در آمريكاي جنوبي تاثيربزرگي گذاشت.اوپايه گذارادبيات مدرن آرژانتين نيز است. بورخس درسال 1921 بعدازبرگشت به وطن،پايه گذارسوررئاليسم خاص وطن خودگرديد. اويايه گذار فوتوريسم اسپانيايي در مادريدنيزبود.صاحبنظران،بورخس رايكي ازآغازگران ادبيات پست مدرن و مكتب رئاليسم جادويي آمريكاي لاتين ميدانند.درزبان انگليسي سبكي وجوددارد بنام برخسي كه واژه ادبي كافكايي را براي خواننده تداعي ميكند.

بورخس درجواني درمقاله اي باعنوان : نويسندگي و جادو، بوتيقاي داستانسرايي مدرن را مطرح كرد.اودراين مقاله مينويسد، ادبيات تصوير واقعيت نيست،بلكه كوششي جهت رضايت وكنجكاوي خواننده است.بنظر بورخس، ادبيات هميشه خصوصي و اتوبيوگرافيك است.

 

سه شنبه بیست و یکم آذر 1385
شرق اندوه

شرق اندوهِ سهـــراب

 

 

بودا

 

 

آني بود درها وا شده بود
 برگي نه شاخي نه باغ فنا پيدا شده بود
مرغان مكان خاموش اين خاموش آن خاموش خاموشي گويا شده بود
آن پهنه چه بود : با ميشي گرگي همپا شده بود
نقش صدا كم رنگ نقش ندا كم رنگ پرده مگر تا شده بود ؟
 من رفته او رفته ما بي ما شده بود
 زيبايي تنها شده بود
 هر رودي دريا
هر بودي بودا شده بود

 


و شكستم و دويدم و فتادم

درها به طنين هاي تو واكردم
 هر تكه را جايي افكندم پر كردم هستي ز نگاه
 بر لب مردابي پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم رفتم به نماز
 در بن خاري ياد تو پنهان بود برچيدم پاشيدم به جهان
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن و به خود گستردن
 و شياريدم شب يك دست نيايش افشاندم دانه راز
 و شكستم آويز فريب
 و دويدم تاهيچ و دويدم تاچهره مرگ تاهسته هوش
 و فتادم بر صخره درد از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم لرزيدم
 وزشي مي رفت از دامنه اي گامي همره او رفتم
ته تاريكي تكه خورشيدي ديدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم

 نه به سنگ

در جوي زمان در خواب تماشاي تو مي رويم
 سيماي روان با شبنم افشان تو مي شويم
پرهايم ؟ پرپر شده ام چشم نويدم به نگاهي تر شده ام
 اين سو نه آن سو يم
و در آن سوي نگاه چيزي را مي بينم چيزي را مي جويم
سنگي مي شكنم رازي با نقش تو مي گويم
برگ افتاد نوشم باد : من زنده به اندوهم ابري رفت من كوهم : مي پايم من بادم : مي پويم
 در دشت دگر افسوسي چو برويد مي آيم مي بويم


هلا

تنها به تماشاي چه اي ؟
بالا گل يك روزه نور
پايين تاريكي باد
بيهوده مپاي شب از شاخه نخواهد ريخت و دريچه خدا روشن نيست
از برگ سپهر شبنم ستارگان خواهد پريد
 تو خواهي ماند و هراس بزرگ ستون نگاه و پيچك غم
بيهوده مپاي
برخيز كه وهم گلي زيمن را شب كرد
راهي شو كه گردش ماهي شيار اندوهي در پي خود نهاد
زنجره را بشنو : چه جهان غمناك است و خدايي نيست و خدايي هست و خدايي
بي گاه است به بوي و به رو و چهره زيبايي در خواب دگر ببين


 شيطان هم

از خانه بدر از كوچه برون تنهايي ما سوي خدا مي رفت
 در جاده درختان سبز گل ها وا شيطان نگران : انديشه رها مي رفت
 خار آمد و بيابان و سراب
 كوه آمد و خواب
 آواز پري : مرغي به هوا مي رفت ؟
 ني همزاد گياهي بود از پيش گيا مي رفت
 شب مي شد و روز
جايي شيطان نگران : تنهايي مامي رفت



شورم را

 

من سازم : بندي آوازم
برگيرم بنوازم بر تارم زخمخ لا مي زنن راه فنا مي زن
 من دودم مي پيچم مي لغزم نابودم
 مي سوزم مي سوزم فانوس تمنايم گل كن تو مرا ودرآ
 آيينه شدم از روشن و از سايه بري بودم ديو و پري آمد
 ديو و پري بودم در بي خبري بودم
قرآن بالاي سرم بالش من انجيل بستر من تورات و زبر پوشم اوستا مي بينم خواب بودايي در نيلوفر آب
هر جا گلهاي نيايش رست من چيدم دسته گلي دارم
 محراب تو دور از دست : او بالا من در پست
 خوشبو سخنم ني ؟ باد بيا مي بردم بيتوشه شدم در كوه كجا گل چيدم گل خوردم
 در رگ ها همهمه اي دارم از چشمه خود آبم زن آبم زن
 و به من يك قطره گوارا كن شورم را زيبا كن
 باد انگيز درهاي سخن بشكن جاپاي صدا مي روب هم دود چرا مي بر هم موج من و ما و شما مي بر
ز شبنم تا لاله بيرنگي پل بنشان زين رويا در چشمم گل بنشان گل بنشان



 

یکشنبه سی ام مهر 1385
اعتراف

اعتراف

 

نشسته ام بر آستان مغفرت

 

بي واسطه ي "پدر"

 

اعترافم را بشنو،اي پادشاه آسمانها

 

در تقويم من،يكشنبه ها بوي غريبي مي دهد از پس قرن هاي ناگشوده

 

اعترافم را بشنو

 

ديروز:

 

كتابت را چهار پاره كردم

 

و خون؛

 

نشاني زد بر سينه ام كه ماند

 

تا آنروز كه هجوم متمدنانه ي اسلافم،

 

سرزمين هاي مقدس را در نورديد.

 

و روزي ديگر

 

كه اوهام كودكان نابالغ نيز

 

به تدبير"تفتيش"من

 

در بند گرفتار آمد.

 

سلوك هاي عارفانه در فواصل بي اعتراف

 

و اين من بودم با قلم "تكفير"در دست

 

و محكوماني كه بر شراره هاي آتش "پدر"را مي خواندند

 

اعترافم را بشنو.

 

از امروز،

 

تا ديروزهاي بي يكشنبه

 

منم نشسته بر آستان مغفرت

 

آن روز كه "بره اي" حيران

 

از ترس به گرگ ها پناه آوردند

 

مردي تكفير شد كه مي گفت:"زمين گرد است"

 

سالهاست كه ديگر لبانم با نيِ "چوپاني" نا آشناست

 

و بره هاي بي زبان كه امروز"معترض" شده اند

 

اعترافم را بشنو

 

از ديروز

 

كه مريدان من با آموزه هاي صلح!!

 

جهان شرق را به بند بندگي كشيدند

 

و حلقه هايي كه بر گوشهاي سياه ها و زردها و سرخ ها سنگيني مي كرد

 

و باز هم خون

 

كه از "محبت"بود،

 

باريده از آسمان "بالكان"

 

اعترافم را بشنو

 

از فردا.

 

پاسخ "سيلي"ناخورده كودكي است كه هر روز

 

در كوچه هاي فلاكت عراق و افغانستان،

 

طعم "سيلي صلح"را مي چشد

 

اعترافم را بشنو،

 

بي واسطه ي پدر

 

از ديروز،امروزو فردا

 

تا هزار سال ديگر

 

مجال برخاستن نيست

 

بگذار همه،

 

پاپ"بنديك شانزدهم"را

 

تا هزار سال ديگر

 

نشسته بر آستان اعتراف ببينند

 

اعترافم را بشنو

 

                                  ابوذر رحيمي

 

شنبه یازدهم شهریور 1385
سالگرد در گذشت فرهاد مهراد گرامی باد
دیروز یا به قولی پریروز.سالگرد درگذشت فرهاد مهراد بود ......همین

Image hosting by TinyPic

 

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

 

یکشنبه هشتم مرداد 1385
خداوندگار

غير ازاو هيچكس نبود

يكي بود يكي نبود:

يك مرد بود كه تنها بود.يك زن بود كه او هم تنها بود.زن به آب رودخانه نگاه مي كرد و غمگين بود.مرد به آسمان نگاه مي كرد و غمگين بود.خدا غم آنها را مي ديد و غمگين بودخدا گفت:شما را دوست دارم.پس همديگر را دوست بداريد.و با هم مهربان باشيدمرد سرش را پايين آورد؛مرد به آب رودخانه نگاه كرد و در آب زن را ديد.زن به آب رودخانه نگاه كرد،مرد را ديد.خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند؛خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد.مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا خيس نشود ؛زن خنديد.خدا به مرد گفت:به دست هاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي و هردو در آن زندگي كنيد.مرد زير باران خيس شده بود؛زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت،مرد خنديد.خدا به زن گفت:به دستهاي تو هم زيبايي ها را مي بخشم تا خانه اي كه او مي سازد،زيبا كني.مرد خانه اي ساخت و زن آن را گرم كرد،آنها خوشحال شدند.خدا خوشحال بود...يك روز،زن پرنده اي را ديد كه به جوجه هايش غذا مي داد؛دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند.اما پرنده نيامد،،،پرواز كرد و رفت و دست هاي زن رو به آسمان ماند؛مرد او را ديد،كنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد.خدا دست هاي آنها را ديد كه از مهرباني لبريز بود..فرشته ها در گوش هم پچ پچي كردند و خنديدند.خدا خنديد و زمين سبز شد.......خدا گفت:از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد؛فرشته ها شاخه  ي گلي به دست مرد دادند.مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاك كاشت خاك خوشبو شد...پس از آن كودكي متولد شد كه گريه مي كرد.زن اشك هاي كودك را مي ديد و غمگين بود.فرشته ها به او آموختند كه چگونه طفل را در آغوش بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند.مرد زن را ديد كه مي خندد؛كودكش را ديد كه شير مي نوشد بر زمين نشست و پيشاني بر خاك گذاشت.خدا شوق مرد را ديد وخنديد.وقتي خدا خنديد،پرنده برگشت و بر شانه مرد نشست.خدا گفت:با كودك خود مهربان باشيد تا مهرباني را بياموزد.راست بگوييد تا راستگو باشد.گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد.روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت.زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ و لابه لاي آنها پر شد از بچه هايي كه شاد،دنبال هم مي دويدند.خدا همه چيز و همه جا را مي ديد؛م يديد كه زير باران،مردي دستهايش را بالاي سر زني گرفته است،كه خيس نشود.زني را ديد كه در گوشه اي از خاك،با هزاران اميدشاخه گلي مي كارد.دست هاي بسياري را ديد كه به سوي آسمان بلند شده اند.و پرنده هايي كه......خدا خوشحال بود. چون ديگر:غير از او هيچكس تنها نبود

 

 

از:مرجان كشاورزي آزاد

 

 

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385
نیچه و نیهیلیسم

بررسي ديدگاه نيچه درباره‌ي نيهيليسم و پست‌مدرن از نگاه واتيمو

اتيمو، نيچه، نيهيليسم، پست‌مدرنيسم

                                                                                                     نويسنده: واتيمو

                                                                                                       برگردان: حميد پشتوان

چكيده:

با اينكه درباره‌ي ارتباط ميان پست‌مدرنيسم و نيهيليسم سخن بسيار گفته مي‌شود، اما معناي كامل چنين ارتباطي به ندرت مورد دقت قرار گرفته است. “جياني واتيمو”، فيلسوف معاصر ايتاليايي،‌ از معدود فيلسوفاني است كه در تشريح اين ارتباط كارهاي زيادي كرده است. “واتيمو” با اين استدلال كه براي فهم دقيق مفهوم پست‌مدرن، بايد به سرنوشت نيهيليستي غرب نيز توجه نمود، ربط نظريه‌ي نيهيليسم نيچه را به دوره‌ي پست‌مدرن نتيجه‌گيري مي‌كند. در اين نوشتار، قرائت پست‌مدرني واتيمو از ديدگاه نيچه بررسي مي‌شود و ثابت مي‌شود كه اين قرائت به روشن شدن موارد زير كمك مي‌كند:

1.ارتباط ميان نيهيليسم و پست‌مدرن

2.دگرگوني پست‌مدرني نيهيليسم كه در ابتدا نظريه‌اي درباره‌ي بيماري‌هاي مدرنتيه بود تا پست‌مدرنيته.

3.چرا پست‌مدرنيست‌ها ممكن است بخواهند نيهيليسم را تصديق كنند تا اينكه اتهام نيهيليستي بودن پست‌مدرنيسم را بپذيرند؛ به مثابه اتهامي كه بايد رد شود.

پست‌مدرنيسم به عنوان يك روش تفكر، غالباً به نيهيليستي بودن متهم مي‌شود و پست‌مدرنيته نيز غالباً به عنوان وضعيت نيهيليستي جامعه در نظر گرفته مي‌شود. با اين حال، تحليلي ژرف‌بينانه درباره‌ي ارتباط ميان نيهيليسم و پست‌مدرن ندرتاً مطرح مي‌شود و خود پست‌مدرنيست‌ها نيز به ندرت به اين اتهام پاسخ مي‌دهند. البته در اين گفتمان، كارهاي “جياني واتيمو” يك استثناست كه به طور همه‌جانبه‌اي به موضوع ارتباط ميان نيهيليسم و پست‌مدرن پرداخته است. هدف من در اين نوشتار، بررسي كار وي در روشن‌كردن اين ارتباط است. انديشه‌ي “واتيمو” به شدت متأثر از قرائت‌هايش از آراي نيچه و هيديگر است، ولي من در اين نوشتار تنها به بررسي قرائت‌هاي وي از آراي نيچه مي‌پردازم.

قطعي‌ترين شكل نظريه‌ي نيهيليسم به عنوان يك مفهوم فلسفي توسط نيچه مطرح شده است. از نظر وي، نيهيليسم، انكار ريشه‌اي ارزش، معنا و مطلوبيت است. تفكر نيهيليستي داراي نمودهاي هستي‌شناختي، معرفت‌شناختي، وجودي، اخلاقي و سياسي است. نيهيليسم افراطي غالباً تفكري شبيه نسبيت‌باوري عوامانه است كه در آن هيچ معياري براي برگزيدن يك ارزش، دعوي علمي، يا برگزيدن يك روش وجود ندارد. اين ناتواني نيهيليستي معمولاً با احساس يأس، نابودكنندگي تصادفي و آرزوي نيستي همراه است. در افراطي‌ترين شكل وجودي خود، نيهيليسم نفي حيات به دليل پوچي‌ ظاهري آن است. براي نيچه، خودكشي “فعل نيهيليسم” است. نيهيلسم يك حالت وجودي و روان‌شناختي است كه يك فرد مي‌تواند تجربه كند؛ در عين حال نيز دردنماي جامعه است و معمولاً از نظر تاريخي به عنوان بازشناختي از يك بيماري در يك جامعه در دوره‌اي خاص از تاريخ در نظر گرفته مي‌شود. نيهيليسم نشان‌دهنده‌ي بيماري، نابودي، تباهي و افول غرب است. علاوه بر اين، در حالي كه ممكن است پست‌مدرنيسم از لحاظ تاريخي به عنوان نظريه‌اي با ويژگي‌هاي خاص در نظر گرفته شود،‌ غالباً نيهيليسم از نظر تاريخي به عنوان توصيفي نظري و پاسخي براي وضعيت كنوني پيشرفته‌ترين جوامع از نظر فناوري (كه پست‌مدرنيته خوانده مي‌شود) در نظر گرفته مي‌شود.

اين گفتمان نيهيليسم در مدرنيته آغاز شد و به طور كلي، در تدوين كلاسيك آن، شناساگر بيماري‌هاي خاص مدرنيته و واكنشي در برابر آن است. حال پرسش اين است كه نيهيليسم چگونه با پست‌مدرنيته ارتباط پيدا مي‌كند؟ نيهيليسم در پست‌مدرنيته چه جايگاهي دارد؟ قاعدتاً، نظريه‌ي نيهيليسم كه به عنوان سبب‌ياب مدرنيته و مدرنيسم بسط يافت، اگر قرار است در پست‌مدرنيسم به كار رود، بايد دست‌خوش دگرگوني شود؛ يعني اگر نيهيليسم براي شرايط تاريخي و اجتماعي خاصي مطرح مي‌شود و اگر آن شرايط به طور قابل ملاحظه‌اي تغيير كرده‌اند (بين مدرنيته و پست‌مدرنيته)، بنابراين بايد انتظار داشته‌ باشيم كه تشخيص‌گري نيهيليسم نيز دست‌خوش تغيير شود. به بياني ديگر، نيهيليستي بودن پست‌مدرنيته با نيهيليستي بودن مدرنيته متفاوت است. با اينكه اين موضوع بسيار آشكار است، ولي توجه به اين حقيقت كه نخستين نظريه‌پرداز نيهيليسم در مدرنيته - فردريش نيچه - يكي از پيشگامان نظريه‌ي پست‌مدرن در سنت فلسفي نيز هست، موضوع را پيچيده‌تر مي‌كند. اين مطلب بدين معناست كه تفكر نيچه، روي هم رفته دايره‌ي گسترده‌تري را از آنچه ممكن است پست‌مدرن خوانده شود شامل مي‌شود و نيز گوياي آن است كه نظريه‌ي مدرنيته‌ي وي تا اندازه‌اي پيش‌گويي پست‌مدرنيته است. از اين رو شرح نيهيليسم پست‌مدرن، بر اساس نيهيليسم مدرن، صرفاً مقايسه‌ي نيهيليسم‌ها با نظريه‌هاي كاملاً متفاوت اجتماعي و مقوله‌هاي فكري نيست. البته نبايد چنين نتيجه‌گيري كنيم كه چون نظريه‌ي نيهيليسم نيچه براي توصيف و پاسخ نيهيليسم در شرايط پست‌مدرن كاملاً مناسب است، اين تشريح عملي نيست و فايده‌اي هم ندارد. نيچه انديشه‌گري پيچيده است و از نظريه‌ي نيهيليسم وي (همانند تمامي نظريه‌هاي وي) مي‌توان تفسيرها و برداشت‌هاي متعددي كرد. مي‌توان از نيچه برداشت مدرنيستي كرد. علاوه بر آن، تنها به دليل تفسيرها و برداشت‌هاي پست‌مدرن از آراي اوست كه براي بحث درباره‌ي نيهيليسم در پست‌مدرنيته مناسب به نظر مي‌رسند. بنابراين، شرح نيهيليسم مدرن و پست‌مدرن تا اندازه‌اي شرح تفسيرهاي پست‌مدرني از نيهيليسم نيچه‌اي است. در اين نوشتار تفسير جياني واتيمو، فيلسوف معاصر ايتاليايي و از معدود فيلسوفاني كه در اين‌باره سخن بسيار گفته‌اند مطرح مي‌شود.

با اينكه نوشته‌هاي واتيمو دربارة نيچه به اندازه‌ي كافي شفافيت دارد ونياز آنچناني به توضيح ندارند، آنچه در اين نوشتار ارائه مي‌كنم، مقايسه‌اي است ميان تفسير او و آنچه كه من تفسيرهاي مدرنيست از نيهيليسم نيچه‌اي مي‌نامم. در اين مقايسه ويژگي‌هاي كلي تغيير پست مدرني نيهيليسم روشن خواهد شد و نيز اينكه چرا پست مدرنيسم و پست مدرنيته به درستي نيهيليستي خوانده مي‌شوند و نيز چرا پست مدرنيست‌ها ممكن است به جاي ردّ اين اتهام، آن‌را تصديق كنند.                                                   

 

1- نيهيليسم مدرن

از نظر نيچه، (بنا بر نوشته‌هاي وي در نيمة‌ دوم قرن نوزده)، نيهيليسم يك بيماري عصر مدرن است ـ خصوصاً عصر اروپاي نوين. اين بيماري علاوه بر فاسد كردن فرهنگ و جامعة اروپايي، هر فردي را نيز آلوده مي‌كند. آراي وي در علت يابي نيهيليسم، پيشگويانه نيز هست؛ وي چنين مي‌گويد: آنچه شرح مي‌دهم، تاريخ دو قرن بعد است. من چيزي را كه در حال پيشامد است توصيف مي‌كنم، آنچه به شكلي متفاوت سر‌مي‌رسد: ظهور نيهيليسم«نيچه، 1698، ص3». از نظر نيچه و نيز نمود مدرن و فعلي آن، نيهيليسم از گذشته تا آينده در تاريخ امتداد دارد. نيهيليسم يك گونه شناسي دارد؛ مبهم است و در شكل‌هاي گوناگوني نمود مي‌يابد كه مي‌توانيم پيشامدهاي آن را در گسترش تاريخي‌ آن نظاره كنيم. نيچه آغازگاه‌هاي تاريخي نيهيليسم را در تفسيري خاص از جهان، شناسايي مي‌كند؛  اخلاق مسيحي. اين تفسير با فراتر از بشر دانستن مبناي عيني ارزش، به شكل “              ” ، قانون‌گذار الاهي ارزش ، «عنكبوت كمال و اخلاق كه در پس تار عليت وجود دارد» (نيچه 1996 ص92) به حيات انسان معنا مي‌بخشد. از نظر نيچه، بيشتر فلسفه نيز بخشي از تفسير اخلاق مسيحي جهان است. به بياني ديگر، فلسفه بافرض يك «جهان حقيقي»، يك جهاني متافيزيكي‌ كه در پس جهان فيزيكيِ نمودهاي محض قرار دارد، از اين الگو پيروي مي‌كند. اين تفسير متافيزيكي، در واقع نيهيليستي است، چون اين جهان را كوچك مي‌شمارد، (دنيايي را كه در آن زندگي مي‌كنيم)، با اين برداشت كه ارزش آن تنها وابسته به جهاني ديگر يا جهان بهتر است. اين شكل از نيهيليسم ، «نيهيليسم‌ديني» ناميده مي‌شود. تفسير اخلاق مسيحي از جهان، در درون خود، بذر نابودي خويش را مي‌پروراند، چون يكي از ارزش‌هاي بنيادين آن حقيقت است. زمانيكه خواست حقيقت در خود تفسير به كار گرفته شود، نهايتاً آشكار مي‌شود كه خلاف واقع است. اين موضوع از نظر تاريخي با پيشرفت دانش بشري، به ويژه علوم كه تفسير غير ديني را جايگزين توضيح‌هاي دينيِ جهان كرده است، نمايان شده است. حقيقت طلبي به يك گرايش معمول براي محدود كردن دعوي‌هاي علمي‌ كه مي تواند با آن به طورتجربي ثابت شود و نسبت به هر چيز ديگر شك كرد منجر شده است.از اين‌رو، خدا، «دنياي حقيقي» و ـ هر ‌منشاء ما فوق تجربة  ارزش ـ يك اسطوره در نظر گرفته مي‌شود. اين دومين مرحلة نيهيليسم است كه نيچه آنرا «نيهيليسم افراطي» مي‌نامد و عبارت نيچه كه «خدا مرده است» ناظر به همين معنا است. در اين مرحله، منشاء‌هاي فوق تجربة ارزش را چنين در نظر مي‌‌گيرند كه وجود ندارد، ولي جهان نمي‌تواند به تنهايي ارزش دار درنظر گرفته شود. هيچ مقولة ديگري از ارزش‌گذاري وجود ندارد، چون هيچ چيزي در اين جهان بر طبق مقوله‌هاي قديمي (سنتي) زندگي نمي‌كند. قضاوت يك نيهيليست افراطي دربارة جهان اين است كه جهان چيزي است كه نبايد باشد و چيزي بايد باشد كه وجود ندارد (نيچه 1968،ص318). نيهيليسم افراطي دو شكل ممكن دارد: نيهيليسم بي‌كنش، پذيرش يك جهان بي‌معنا و تسليم نااميدانه و نيهيليسم فعال، خواهان نابودي هر آنچه كه از مقوله‌هاي سنتي ارزش‌گذاري باقي مانده است. نيهيليسم فعال، شكل مفيد نيهيليسم افراطي (دربرابر نيهيليسم‌بي‌كنش)، تلاش براي نابودي همة ارزشهاست و از جمله آنهايي كه به دنياي (جهان) حقيقي مربوط‌اند . حملة نيچه به مذاهب رايج، ارزش‌هاي اخلاقي و فلسفي مانند خدا، متافيزيك، حقيقت، رحم، مهرباني ، تواضع و تمايز ميان خدا و شيطان را مي‌توان نيهيليسم فعال در عمل دانست. نيهيليسم فعال نهايتاً به «نيهيليسم كامل» ختم مي‌شود و آن زماني است كه هيچ ارزشي باقي نمانده باشد. نيهيليسم كامل در واقع نابودي كامل همة ارزشهاست، ولي از نظر پارادوكسي نيز چيرگي نيهيليسم است. در نيهيليسم كامل، پشت سر گذاشتن نيهيليسم و نيز خلق فعالانة مقوله‌هاي جديد ارزش‌گذاري، كه تماماً ايجابي و عاري از نيهيليسم است امكان پذير است. فقدان ارزش‌هاي سنتي و فوق تجربه، دوره‌اي جديد به وجود مي‌آورد كه در آن يك سري ارزش‌هاي جديد مسلم فرض مي‌شوند، ارزش‌هايي كه «حالّ»‌اند و تنها در اين جهان به كار مي‌روند. اين ارزش‌گذاري‌هاي جديد، متكّي بر بنيان ايمن توانمندي‌هاي آفرينش گرانة سرخوردة ماست و به واقعيت حقيقي مربوط مي‌شوند. در معناي تاريخي، اين نگرش، عصر جديدي از ارزش‌گذاري را بنيان مي‌نهد و شكوفايي بشر پس از نيهيليسم، غالب آمده است. بر اساس آراي نيچه، مشخصة مدرنيته، ظهور نيهيليسم افراطي است. تاريخ دويست‌ سال بعد، تاريخ نيهيليسم فعال افراطي‌گراي فزاينده خواهد بود. نكتة بسيار مهم در بارة آنچه كه من تفسير مدرنيستي نيچه مي‌نامم، امكان‌پذيري نيهيليسم پيروز است، اين باور زماني فرا خواهد رسيد كه نيهيليسم عقب مي‌ماند. پس از مدرنيته ـ دوره‌اي كه نيچه پيش‌بيني كرد 200 سال پس از زمان فعلي فرا مي‌رسد ـ نيهيليسم چيره خواهد بود و فرهنگ بشري با مقوله‌هاي جديد ارزش‌گذاري جان دوباره مي‌يابد؛ «ارزش‌گذاري دوبارة همة ارزشها».

 

2- نيهيليسم پست مدرن

الف ـ مدرنيته و پست مدرنيته

مدرنيته و پست مدرنيته معمولاً به عنوان دوره‌هايي در فلسفة تاريخ در نظر گرفته مي‌شوند. مدرنيته از عصر روشن‌گري تا ميانه‌ي قرن نوزده و پست مدرنيته پس از آن در نظر گرفته مي‌شود. (ليوتارد ،1984، ص3). مدرنيته مظهر اجراي ارزشهاي برنامة عصر روشنگري است. به طور خلاصه، هدف اين برنامه رهاندن بشر با به كارگيري عقل در تجربه‌هاي (فعاليت‌هاي) اجتماعي است. از نظر تاريخي، اين فرايند، به معني گسترش علم و تكنولوژي از طريق صنعتي سازي ، اداره برخي جنبه‌هاي زندگي اجتماعي و بهره‌گيري از طرحهاي سياسي ـ اقتصادي همانند كمونيسم – ماركسيسم و كاپيتاليسم بازار آزاد است. با وجود نظريه‌هاي رقيب در بارة پست مدرنيته، نظريه‌پردازان متفق‌القولند كه تغيير شرايط اجتماعي، به طور خاص با پيشرفت و گسترش فناوري‌هاي جديد اطلاعات ارتباط دارد  و اين به اين معني است كه نظريه‌هاي سنتي مدرنيته ديگر براي جوامع درتوسعه يافته‌ترين كشورهاي فعلي از نظر تكنولوژيكي، به كار نمي‌آيند. مشخصه پست مدرنيته معمولاً تجزية جامعة به شكل‌هاي متعدد و ناهمساز زندگي است. اين تجزيه بدين معني است كه هيچ تك فراروايتي نمي‌تواندحقيقت اجتماعي را به صورت كامل تشريح كند، از جمله‌ فراروايت‌هاي تاريخ كه تلاش مي‌كنند تغييرات جامعه را به عنوان بخشي از يك داستان دنباله‌دار در بارة معني پست مدرنيته بشناسانند. اگر اين مفهوم كلاً يك معنا داشته باشد، بايد آنرا در چهارچوب «پايان تاريخ» توصيف كرد (واتيمو، 1986،ص22). بر اساس نظريات واتيمو، مدرنيته با مفهوم پيشرفت مشخص مي‌شود، مفهومي كه متكي بر نگاهي يك سويه به تاريخ است. يعني اگر ما هدفي را فرض مي‌كنيم ـ مثل هدف رهايي عصر روشنگري ـ كه به نظر ما بشر در اين مسير پيشرفت خواهد كرد، كل تاريخ را در ارتباط با اين هدف مي‌بينيم. ما يك سويه به تاريخ نگاه كرده‌ايم كه جامعه در امتداد آن، در بستر زمان حركت مي‌كند. در مدرنيته، مدرن شدن خود يك ارزش است، به معني چيره شدن بر سنت و آن را پشت سر گذاشتن و حركت در مسير هدف. بر اساس نظريات واتيمو، مدرنيته زماني كه ما ديگر قادر به نگاه يك سويه به تاريخ نباشيم به پايان مي‌رسد. وي معتقد است كه چنين چيزي در واقع رخ داده است و ظهور پست مدرنيته را پايه‌گذاري كرده است. از نظر واتيمو، نقطة اشتراك نظريه‌هاي پست مدرن، پايان تاريخ، يعني پايان تاريخ يك سويه است. حال پرسش اين است كه چرا تاريخ پايان يافته؟ واتيمو در اين باره سه دليل كلي را شناسايي مي‌كند (واتيمو، 1992). نخست آنكه در قرن‌هاي 19 و 20، تاريخ يك سويه به شكل ايدئولوژيكي عرضه شده‌اند؛ يعني يك نگاه گرايش دار گزينشي در بارة تاريخ كه آشكارا در خدمت مقاصد سياسي گروه محدودي، به هزينة ديگران بوده است. فلاسفة تاريخ و نيز تاريخ نگاران، دريافته‌اند كه يك سونگري به تاريخ كه پشتوانة پيشرفت مدرن است، تنها نمايشگر تاريخ انسان اروپايي است. از ديدگاه‌هاي گوناگوني مي‌توان تاريخ را نگاشت و بر يك روايت پاي فشرد. براي نمونه، در تاريخ از نگاه غربيان، رشد عقلي، توجيه كنندة استعمار كشورهايي بوده است كه در آنها مردمان به ظاهر كم‌خردتر ساكن بوده‌اند. ايدئولوژي چنين تاريخي‌اي، به اسارت گرفتن ، بردگي و مردم كشي نژادهاي فرودست را حمايت مي‌كند. دوم آنكه، پايان امپرياليسم و استعمارگري اروپايي از جمله مواردي هستند كه موجبات شكست تاريخ يكسونگر را فراهم آورده‌اند. انسان‌هاي اسير شده طغيان كرده‌اند و بر بازگويي داستانشان اصرار دارند و اين امر ما را متوجه مي‌سازد كه داستانهاي ديگري نيز وجود دارند و ايدئولوژي پيشرفت به طور جدي متهم به دست داشتن در ظلم و خشونت‌ورزي شده است. سوم آنكه، از نظر واتيمو، معناي پست مدرنيته با اين حقيقت مرتبط است كه ما در جامعه‌اي از ارتباطات گسترده يا رسانه‌هاي خبري زندگي مي‌كنيم. بر خلاف پيش‌بيني آدورنو كه رسانه‌هاي خبري ما را به يك جامعة كاملاً همگن سوق مي‌دهند(آدورنو 1997)، واتيمو  معتقد است كه آشكارترين تاثير فوران رسانه‌ها، تجزية‌حقيقت‌بيني و تشديد پلوراليزم در جامعه است. به بياني ديگر، خرده فرهنگ‌هاي بيشتر و بيشتري مي‌توانند اختيار خود را در دست داشته باشند. تاريخ نه تنها بنابر دلائل عملي و نظري كه در بالا گفته شد پايان يافته، بلكه به اين دليل كه رسانه‌هاي خبري ما را از دفاع ناپذيربودن تاريخ يك سويه آگاه ساخته‌اند. چون اين تاريخ تنها مي‌تواند يك داستان روايت كند، در حالي كه چندين داستان وجود دارد كه بايد گفته شود. رسانه‌ها و فناوري اطلاعات، آگاهي مردم را، در اين باره افزايش داده‌اند كه تنها يك تاريخ وجود ندارد.بنابراين به طور خلاصه مي‌توان گفت كه از ديدگاه واتيمو ، مشخصة‌پست مدرنيته، پايان تاريخ در جوامع ارتباطات جمعي است كه عصر تجزيه و تكثر و پلوراليزم را پايه‌گذاري مي‌كند.

ب ـ نيهيليسم نيچه‌اي در انديشة واتيمو

محتواي اصلي كتاب واتيمو با نام “پايان مدرنيته” اين است كه نظريه‌هاي گوناگون پست مدرنيسم زماني دقت و شفافيت مي‌يابند كه در ارتباط با فلسفه‌هاي نيچه و هايدگر ارزيابي شوند، به ويژه جنبه‌هاي نيهيليستي انديشة آنان (واتيمو ،1998) . واتيمو تفسيري از نيهيليسم نيچه‌اي ارائه مي‌كند كه هم پست مدرنيسم را آشكار مي‌سازد و در عين حال با پست مدرنيسم روشن مي‌شود و ارتباط ميان نيهيليسم و پست مدرن را تشريح مي‌كند. بنابراين مي‌توان گفت كه واتيمو ما را در برابر نيهيليسم نيچه‌اي پست مدرن قرار مي‌دهد. اگر ما تفسير سنتي يا مدرنيستي نيهيليسم نيچه‌اي (كه دربخش اول بيان شد) را با نظرية واتيمو در بارة پست مدرنيته مقايسه كنيم، موارداصلي  تفاوت مشخص مي‌شود. از اين طريق مي‌توانيم دريابيم كه چرا نيهيليسم مدرنيستي در پست‌مدرنيته به كارگرفتني نيست. اوّل آنكه، مي‌توان ثابت كرد كه نيهيليسم مدرنيستي در به كارگيري تفسيري يك‌سويه از تاريخ دنباله روي مدرنيسم است . در اين نيهيليسم نيز تنها يك داستان روايت مي‌شود به ويژه در بارة انسان اروپايي، چنان كه گويي داستان سرنوشت نژاد بشري بوده است. با اين كه غالباً اين واقعيت كه نيهيليسم تنها به غرب اشاره دارد، مطرح مي‌گردد اما تلويحاً اين ديدگاه بخشي از تاريخ  بشريت قلمداد مي‌شود كه حقيقتاً از نظر فلسفي و فرهنگي اهميت دارد. نيچه و هايدگر نيز گاه‌گاه بر قضاوت‌هاي سلسله مراتبي در بارة فرهنگ‌ها و نژادها اصرار مي‌ورزند؛ اين پافشاري‌ آن نوع طرد فرهنگي را كه انسان‌باوري مدرنيستي مقصر آن است،  به مخاطره مي‌اندازد. به علاوه، نيهيليسم مدرنيستي يك تاريخ پيشرفت‌گرا است؛ پيشرفت، راديكاليزه كردن نيهيليسم محسوب مي‌شود، باتحقق و چيرگي نيهيليسم به عنوان هدف. چيره شدن نيهيليسم شبيه وضعيت رهايي در ديگر فراروايت‌هاي مدرنيستي است. از آنجا كه «پايان تاريخ» هستة مركزي پست مدرنيته و پست مدرنيسم است، به نظر نمي‌رسد كه نيهيليسم به عنوان فلسفه‌اي از تاريخ (به معني پيشرفت گرايي و مدرنيست) به كار بيايد. يعني، ما نمي‌‌توانيم با عرضه‌ي آن به عنوان يك مرحله در تاريخي منفرد و يك سويه، نيهيليسم را در پست مدرنيته شناسايي كنيم. به علاوه، ما نمي‌توانيم چيرگي را به عنوان يك پاسخ مناسب در برابر نيهيليسم تجويز كنيم، چون خود ايدة چيرگي‌ ـ حداقل در معناي مدرنيستي ـ به طور جدايي ناپذيري، در مفهوم پيشرفت مطرح مي‌شود. وقتي‌كه ما بر چيزي فائق مي‌شويم، به فراتر از آن پيش مي‌رويم و خود را در يك مرحلة جديد از تاريخ مي‌يابيم. واتيمو آغاز پست مدرنيسم را در كار نيچه مي‌داند (واتيمو ، 1998،ص5-164)و تفسير وي از نيهيليسم نيچه‌اي ارزش به كارگيري در پست مدرنيته را دارد. واتيمو در كتاب «پايان مدرنيته»، عناصر پست مدرني انديشة نيچه را با تحليلي از ديدگاه ‌هاي وي در بارة تاريخ آشكار مي‌كند؛ اين ديدگاه‌ها در فلسفه‌اي سهيم‌اند كه براي دورة پست مدرن مناسب است، دوره‌اي كه در آن تاريخ پايان يافته. نيچه در كتاب«انساني، بيش از حد انساني» ،مفهوم «چيرگي» را مسأله سازي مي‌كند، مفهومِ صرفي كه بخشي از تفسير مدرنيستي نظريه وي در بارة نيهيليسم بوده است. نيچه از زوال مدرنيته سخن مي‌گويد و اينكه چگونه مي‌توان اين بيماري فرهنگي را درمان كرد. با اين حال غلبة مدرنيته راه حلي پذيرفتني نيست. خود مدرنيته بر اساس چيرگي پايدار تعريف مي‌شود، يعني، خلق جديدي كه بر قديمي فائق شود. اين غلبه اساساً با روايت مدرن “پيشرفت” پيوند دارد و با غلبه بر گذشته،  به سوي آينده‌اي روشن حركت مي‌كند. اين وضعيت، در واقع بازگشتي به منشاء است، بنياني محكم براي عقلانيت كه در حالت ايده‌آل، جامعه را تشريح مي‌كند. نيچه با طرد مقولة چيره‌شدن به اضافة طرد آرمان منشإ، در برابر زوال مدرنيته واكنش‌ نشان مي‌دهد. از نظر نيچه، ايدة صرف بنياني ايمن براي انديشه و تجربة فرهنگي است كه سبب اصلي زوال مدرنيته است. مفهوم بنيان، قلب متافيزيك و نيهيليسم ديني است و در واقع براي توجيه عقلي حيات، گرايش سقراطي است كه تلويحاً در بارة حيات يك قضاوت منفي مي‌كند: حيات در نياز به توجيه پي‌ريزي مي‌شود. اين گرايش به بنيان در تفسير اخلاق مسيحي جهان و در ايدئولوژي مدرنيست پيشرفت، اصل است. به معناي دقيق كلمه، در قلب نيهيليسم وانحطاط است. چون مفهوم چيرگي دقيقاً يك مفهوم مدرنيستي است و پيوند تنگانگي با ايدة بازگشت پيشرفت‌گرايي به منشإ دارد، نيهيليسم نمي‌‌تواند با يك چيرگي غالب شود. در عوض ، نيچه فروپاشي مدرنيته را با راديكاليزه كردن جهت گيري‌هاي آن توصيه مي‌كند، اين نيهيليسم راديكال است. عنصر كليدي و راهبرديِ نيهليستِ راديكالِ نيچه، فروپاشي منشإ است. حقيقت زماني درك مي‌شود كه در پيوستگي با يك منشإ يا بنيان در نظر گرفته شود. از نظر نيچه، مشخصة نيهيليسم، ارزش‌زدايي والاترين ارزش‌هاست و حقيقت، يك ارزش اصلي در “خود ارزش‌زدايي” است. نقادي‌گري نيچه از حقيقت ـ نمايش حقيقتِ حقيقت ـ يك استراتژي راديكاليزه‌ كردن نيهيليستي است كه بي‌درنگ، حقيقت و تصور منشإ را از بين مي‌برد. نيچه در كتاب “             ” ، استعاره‌هاي حقيقت را پيش رو قرار مي‌دهد (نيچه 1979). ما وجود چيزها را به خودي‌خود نمي‌دانيم، بلكه بنابر مجموعه‌اي از استعاره‌سازي‌هاست كه در مي‌يابيم هر تبديلي تنها استعاره‌اي است براي آنچه كه آن‌را تبديل مي‌كند. هيچ پيوستگي‌اي با منشإ و بنيان وجود ندارد، جز تبديل‌هاي استعاره‌اي. بدين صورت، حقايق، همان خطاها  هستند  يا دقيق‌تر، نتايج فرايندهاي خطاكاري. بنابر نظريات واتيمو، نيچه حقيقتِ واقع را به عنوان يك بافتة خطاكاري نشان مي‌دهد، يعني جايگزين اميتازبخشي مدرنيستي حقيقت و منشا و در اين جانشيني، نگاه‌ها را از منشا به عنوان منبع حقيقت به نزديكي خطاها كه با آن زندگي مي‌كنيم متوجه مي‌سازد. از نظر نيچه، اين حركت اساساً يك فرايند اثباتي حيات است. او مي‌نويسد: نزديك‌ترين حقيقت كه درون و پيرامون ماست ، به تدريج، نمايش رنگ و زيبايي و معما و انبوهي از معاني را آغاز مي‌كندـ چيز‌هايي كه بشر نخستين هرگز فكرش را هم نمي‌كرد (نيچة1928، گزيده‌ها 44).

در مقايسه با تفاسير مدرنيستي كه پس از چيرگي نيهيليسم، دست‌يابي به يك وضعيت ايجابي محض‌گونه را فرض مي‌كنند، واتيمو، نيچه را با تحقق نيهيليسم، در حال توقف معرفي مي‌كند و چيرگي نيهيليسم را فراتر از آن فرض نمي‌كند.يا دقيق‌تر، به‌نظر واتيمو چيرگي نيهيليسم از نظر نيچه، با نيهيليسم كامل هم گستره و هم امتداد است و مرحله‌اي فراتر از آن را پايه‌گذاري نمي‌كند. از نظر واتيمو، وقتي كه والاترين ارزش‌ها بي‌اعنبار شدند، ما نمي‌توانيم ارزش‌هايي جديدي را كه به هر دليلي اصيل‌تر از آن ارزش‌هاي تخريب شده هستند، فرض كنيم. به طور مشابه، وقتي كه باور خود به جهان واقعي را از دست داده‌ايم، ديگر اين جهان نمي‌تواند جايگاه برابري با حقيقت داشته باشد. دليل اين امر آن است كه ارزش‌هاي سنتي و فوق تجربه، متكي به بنيان‌اند ما نمي‌توانيم مقوله‌هاي جديد در باب ارزش را فرض كنيم، بدون اعتقاد به اينكه مقوله‌هاي جديد همانند ارزش‌هايي كه تخريب شده‌اند، فقط خطا هستند. بنابراين، در تفسير واتيمو از آراي نيچه، چيرگي نيهيليسم به شكل اعتباربخشي مجدد ارزش‌ها با اتكا بر بنيان‌هاي استوار ممكن نيست. از آن‌جا كه نيهيليسم نفي همه‌جانبه‌ي بنيان است، نيهيليسم كامل نمي‌تواند تحقق يافته و غالب شود. به بياني دقيق‌تر در برداشت واتيمو از نيچه، آنچه كه چيرگي نيهيليسم در آن جاي مي‌گيرد چيرگي اراده بر نيهيليسم غالب است. مسلماً ، آن ويژگي پست مدرنيسم كه اتهام‌هاي نيهيليسم بر آن وارد مي‌شود، همين ضد بنيان‌گرايي است. اكثر اوقات چنين در نظر گرفته مي‌شود كه بدون يك بنيان، ما ملاكي براي روشن ساختن دعوي‌هاي علمي، ارزش‌ها يا روش‌هاي ارجح نداريم و ما با يك نسبيت باوري فلج‌كننده كه ياس غمباري را القا مي‌كند باقي مي‌مانيم. آيا اين امر، نتيجه اجتناب‌ناپذير انديشه فاقد حقيقت وضد بنياني است؟ موضوع نسبيت باوري در فلسفة نيچه (ودرپست مدرنيسم) بسيار پيچيده است و بحث مفصل در اين باره فراتر از محدودة اين نوشتار است. با اين حال مايلم پاسخي را كه نيچة واتيمو به اتهام ماية ياس بودن بي حقيقتي مي‌دهد مطرح كنم، تا مشخص شود چرا پست مدرنيست‌ها نيازي به استغفار از نيهيليسم‌شان ندارند و حتي ممكن است آنرا تصديق كنند. نيچه، پرسش و پاسخ در بارة نيهيليسم و بي حقيقتي را اينگونه مطرح مي‌كند:

پرسشي كه ظاهراً بي‌جواب مانده اين است كه: آيا يك فرد قادر است دانسته در بي‌ايماني باقي بماند يا اگر مجبور به چنين چيزي است، آيا مرگ ارجح نخواهد بود؟ … تمامي حيات بشر غرق در بي حقيقتي است ... اگر اين امر درست است، آيا تنها يك راه باقي مي‌ماند، نااميدي و نابودي؟

من معتقدم كه طبع انسان پيامد شناخت را مشخص مي‌كند و با اينكه پيامدي كه در بالا توصيف شد در بعضي سرشت‌ها تجربه شدني است، من فقط مي‌توانم شكل متفاوتي را تصور كنم ... (نيچه 1984،ص7-36) .

از نظر نيچه، چيرگي نيهيليسم در اتخاذ موضعي متفاوت در برابرتفسير نيهيليستي جهان است. مادامي كه، ما به تعبيري، پاي بند نيهيليسم كامل باشيم، چنين نيهيليسمي ياس و نفي حيات نيست، و جزءِ تصديق مسرورانه است. نيچه مدعي است كه وقتي ما از فكر تنها بر اساس بنيان‌ها و حقايق بنيادي دست بكشيم،  مي‌توانيم در يابيم كه ارزش متكي بر بي حقيقتي است. واتيمو با به كارگيري اصطلاح«فلسفة صبح‌گاهي» نيچه، براي ارجاع به نيهيليسم كامل، مي‌نويسد: محتواي فلسفة صبحگاهي چيزي غير از خطابينيِ صرف متافيزيك نيست؛ البته با نگاهي متفاوت، كه متعلق به انسان خوش طبعي است كه برخوردار از يك روحية شاد، مصمم و مهربان است.(واتيمو ،1988،ص 171). فلسفة صبحگاهي، از نگاه واتيمو، فرايند تفكر از طريق نيهيليسم كامل و با يك موضع ايجابي است. اين موضوع از نظر واتيمو، همه آن چيزي است كه نيهيليسم مي‌تواند در پست مدرنيته داشته باشد. توانايي تصديق كردن ، بيش از نفي حيات در برابر بي‌بنياني، بي‌حقيقتي و خطاكاري، به سرشت بستگي دارد. انسان به يك سرشت استوار و شاد نياز دارد تا نيهيليسم كامل را درك كند، بيش از آنكه دچار ياس شود. اين واكنش، مشكلات معرفت شناختي نسبيت باوري را پاسخ نمي‌دهد، بلكه فقط باعث مي‌شود كه اين نسبيت باوري، ناگزير به ياس منتهي ‌شود.

جمع بندي

از نظرvattimo ، نيهيليسم نيچه‌اي تنها تئوري و حتي مناسب ترين تئوري نيهيليسم پست مدرن نيست امّا در روشن كردن ارتباط ميان نيهيليسم و پست مدرن مفيد است. مقايسة نيچة پست مدرن از نگاهvattimo  و تفسير مدرنيستي، بعضي ويژگي‌هاي كلي تغيير پست مدرني نظريه نيهيليسم را نشان مي‌دهد . اين ويژگيها عبارتند از:

1-نيهيليسم را نمي‌توان به عنوان يك تاريخ يكسويه در نظر گرفت.

2-چيرگي سادة نيهيليسم كه به عنوان عصري جديد يا بنياني تازه در نظر گرفته مي‌شود، نمي‌تواند پاسخي مناسب باشد . نيهيليسم در نمود پست مدرني آن، نيهيليسم كامل است. چيرگي بر جنبه‌هاي منفي نيهيليسم، غالب شدن بر خود نيهيليسم نيست، بلكه تغيير موضع در برابر آن است. بنابر تحليل واتيمو، جامعة پست‌مدرن را نمي‌تواند به عنوان جامعه‌اي نيهيليستي در نظر گرفته شود، چون تاريخ پايان يافته است و غرب، ميدان را براي معناي تاريخي از دست داده است. تكثير پلوراليزمي ديگر شناخت‌ها، عقايد و ارزشها، با فروپاشي همة معاني مشترك و ارزشها مصادف بوده است. جامعة پست مدرن، نيز بي‌بنيان است. پست مدرنيست‌هايي چون واتيمو  از نيهيليسم استقبال مي‌كنند، البته بيش از آنكه آن را به عنوان چالشي براي اعتبار نظريه‌ها و ارزش‌هاي خود قلمداد كنند؛ چون آنها بي‌بنياني را قبول دارند و خطاكاري را عصارة حقيقت در نظر مي‌گيرند. بيشتر از آنكه بنياني جديد را بجويند، نيهيليست‌هاي پست مدرن آماده‌اند تا به زندگي سرگردان در پرتو موضعي كاملاً متفاوت، ادامه دهند. (واتيمو، 1988، ص 171)

 

منبع : باشگاه انديشه ۷/۸/۱۳۸۲

 

 

 

جمعه دوم تیر 1385
شازده کوچولو

بخشي از داستان "شازده كوچولو" اثر جاودانه ي آنتوان دوسن تگزوپري

 

*در سياره سوم ميخواره اي منزل داشت،ديدار ميخواره بسيار كوتاه شد.ولي شازده كوچولو را در غم و اندوهي بزرگ فرو برد.او كه ميخواره را در پشت مجموعه اي از بطريهاي خالي و بطريهاي پر ديد خطاب به وي گفت:

تو اينجا چه مي كني؟

ميخواره با حالي حزين گفت:مي مينوشم.

شازده كوچولو از او پرسيد:چرا مي نوشي؟

ميخواره گفت :براي فراموشي

شازده كوچولو كه دلش به حال او سوخته بود ، پرسيد:فراموش كردن چه چيز؟

ميخواره كه از خجلت سربزير انداخته بود اعتراف كرد:فراموش كردن اينكه من شرمنده ام

شازده كوچولوكه ميخواست بداد دل او برسد، پرسيد:شرمنده از چه؟

ميخواره كه يكباره در سكوت فرو مي رفت گفت:شرمنده از ميخوارگي....

وشازده كوچولو مات و متحير از آنجا رفت. در بين راه با خود مي گفت:الحق كه اين آدم هاي بزرگ،بسيار عجيبند.....

*شازده كوچولو از بيابان گذشت و جز به يك گل به چيزي بر نخورد.گلي بود كه سه گلبرگ داشت.گل ناچيزي بود....

شازده كوچولو گفت:سلام

گل در جواب گفت:سلام

شازده كوچولو مودبانه پرسيد:آدم ها كجا هستند؟

گل كه يك روز كارواني را در حين عبور از بيابان ديده بود،گفت:

آدم ها؟...گمان مي كنم شش هفت هايي باشند. من آنها را سالها قبل ديده ام.ولي معلوم نيست كه كجا بايد پيدايشان كرد.باد آنها را با خود مي برد.آدم ها ريشه ندارند واز اين جهت بسيار در زحمتند.

شازده كوچولوگفت:خداحافظ

گل گفت:خداحافظ

 

برگرفته از ترجمه ي محمد قاضي

 

www.farad.blogfa.co               

پنجشنبه هفدهم فروردین 1385
داستان کوتاه

 

سه داستان  كوتاه از ابوذر رحيمي

 تعبير

 

كابوس بدي بود؛مرد همسايه با چاقو شكمش را پاره كرد.سراسيمه از خواب پريد و وقتي فهميد خواب ديده،نفس راحتي كشيد.فردا صبح كه همراه بچه ها مشغول بازي بود،نفهميد چطوري"شوت"شد تو حياط خانه ي همسايه!!

بچه ها فرار كردند ...و او تنها ماند با خواب ديشبش كه داشت "تعبير " مي شد........

 

                                    فكر بيمار

 

سياستمدار پير وقتي كه شنيد مبتلا به نوعي تومور مغزي بدخيم مي باشد،بيشتر از آنكه به مرگ فكر كند،به مردم كوچه و بازاري مي انديشيد كه فرداي بعد از مردنش خواهند گفت:با يك "فكر بيمار "چند سال سر كارمان گذاشت!!

 

ستاره

چشمك زدن ستاره ها را كه ديد،بي اختيار به ياد آسمان خانه ي همسايه افتاد.آخر عادت هر روز!!او اين بود كه "ستاره"را از آسمان خانه ي همسايه تعقيب كند!!

 

جمعه یازدهم فروردین 1385
مدعيان تمدن، نمادهاي توحش
 

مدعيان تمدن، نمادهاي توحش

 

گفت‌وگو با نوام چامسكي(1)

 

منبع: سياحت غرب، شماره 26



چكيده:

پس از حادثه يازدهم سپتامبر، جامعه غرب و در رأس آن ايالات متحده بر آن بوده تا غرب را نماد تمدن و مسلمانان را به عنوان بربر و وحشي معرفي نمايد. آنچه كه در پي مي‌آيد گفت‌وگويي است با نوام چامسكي كه در آن به گوشه‌اي از توحش‌هاي داعيه‌داران تمدن در چند دهه اخير پرداخته است.

 

آقاي چامسكي! اولين سؤال من به تصوير ايدئولوژيكي‌اي مربوط مي‌شود كه پيش روي ما ترسيم شده است. در ديدگاه زمامداران آمريكا، جنگ به اصطلاح عليه تروريسم چيزي همانند جنگ دنياي متمدن در برابر بربريت و توحش است و اين موضوع همين چندي پيش دقيقاً در نشريه «بيزينس و يك» مطرح شد. ارزيابي شما از منظر تاريخي يا سياسي از اين مسأله چيست و اساساً شدت و ميزان جنايات ما در اين شرايط به نسبت آن كساني كه وحشي و بربر ناميده مي‌شوند و از جمله مصاديق بارز آن به ميهن‌پرستان اسلام‌گراي عراقي يا فلسطيني اشاره مي‌شود، چگونه مي‌باشد؟

اساساً، اين ميزان هيچ نسبت و تناسبي با يكديگر ندارد، چرا كه ميزان تخريب، ترور و خشونت اعمال شده توسط دولت‌هاي قدرتمند بسيار فراتر از دامنه فعاليت افرادي است كه با عنوان تروريست شناخته مي‌شوند. نگاهي گذرا به شرايط دنياي امروز، بيانگر ابعاد اين قضيه است. خوش‌بينانه‌ترين پيش‌بيني‌ها، از مرگ حدود يكصد هزار عراقي حكايت دارد، اما به راستي كساني كه با عنوان تروريست‌هاي مسلمان ناميده مي‌شوند، تا كي مي‌توانند چنين جمعيتي را از پاي درآورند. اصولاً گسترده‌ترين عمليات تروريستي‌اي كه صرفاً به مسلمانان نسبت داده مي‌شود و هيچ گاه به اثبات نرسيده، به حادثه يازدهم سپتامبر بازمي‌گردد كه آن حادثه نيز جمعيتي حدود سه هزار نفر را شامل مي‌شود؛ جمعيتي كه در برابر فجايع وحشتناك و گسترده دولت‌هاي قدرتمند رقمي محسوب نمي‌شود.

نمونه ديگر به حادثه «ريوگراندا» بازمي‌گردد. دقيقاً در يازدهم سپتامبر سال 1973، دولت آمريكا با طراحي بمباران كاخ رياست جمهوري و حمايت از كودتاي نظامي و قتل رئيس جمهور، ديرينه‌ترين حكومت مبتني بر دموكراسي را در آمريكاي لاتين سرنگون ساخت. آمار رسمي كشته‌شدگان اين حادثه يعني آمار اجساد شمارش شده حدود سه هزار نفر يعني رقمي معادل حادثه يازدهم سپتامبر در ايالات متحده بود. البته برآوردها حكايت از مرگ حدود شش هزار نفر در اين كشور آمريكاي لاتين داشت. جداي از اين موارد، بارها و بارها شاهد آن بوده‌ايم كه دولت ايالات متحده در دهه‌هاي اخير دست به عمليات‌هاي تروريستي مختلفي در سراسر جهان زده كه از آن جمله مي‌توان به عمليات «كندر» اشاره نمود.

اما در مورد رويدادهايي چون يازدهم سپتامبر 1973، دولت آمريكا به طور غيرمستقيم در آن مشاركت داشت و حال اگر بخواهيم به عمليات‌هايي كه اين دولت خود مستقيماً در آنها مشاركت داشته است، اشاره كنيم، واقعاً گستردگي آن در تصور نمي‌گنجد. به عنوان مثال عمليات تروريستي اين كشور در نيكاراگوئه كه به دادگاه و مجامع بين‌المللي هم كشيده شد و البته به واسطه نپذيرفتن معاهده‌هاي بين‌المللي توسط ايالات متحده، كاري از اين دادگاه برنيامد.

همين رفتار ايالات متحده است كه اين دولت را در قبال جنايات بزرگ در برابر قانون مصون داشته است. در چنين رويكردي است كه شاهد نقض متعدد منشور سازمان ملل هستيم و اين دژي است كه ايالات متحده را از همه اين گونه جرم‌ها و جنايت‌ها مصون داشته است.

به عنوان نمونه در مورد نيكاراگوئه، به جاي محكوم شدن ايالات متحده به خاطر استفاده غيرقانوني از زور، شاهد آن بوديم كه تنها از اين دولت خواسته شد تا به عمليات خود در اين كشور پايان دهد. البته نه تنها ايالات متحده به اين خواسته توجهي نكرد بلكه قطعنامه شوراي امنيت را در محكوميت خود وتو كرد.

نتيجه اين عمليات هم مرگ و مير حدود 5/2 ميليون نفر در اين كشور بود؛ رقمي فراتر از ميزان كل مرگ و ميرهاي جنگ‌هاي داخلي آمريكا. حاصل اين مداخله مستقيم آمريكا، نابودي نيكاراگوئه بود، به طوري كه امروزه اين كشور به عنوان دومين كشور فقير جهان شناخته مي‌شود. هم‌اكنون شرايط به شكلي است كه اوضاع اين كشور در نتيجه اين تهاجم، از زمان حضور ايالات متحده در اين كشور هم وخيم‌تر است. برآوردها بيانگر آن است كه بيش از نيمي از كودكان زير دو سال اين كشور با سوءتغذيه شديد و احتمالاً آسيب‌هاي مغزي روبه‌رو هستند.

در آغاز دهه هشتاد يعني زماني كه ايالات متحده دست به جنگ عليه اين كشور زد، نيكاراگوئه به واسطه پيشرفت‌هاي اقتصادي‌اش مورد تمجيد سازمان‌هاي بين‌المللي و حتي بانك‌هاي بين‌المللي، قرار گرفته بود و حتي به واسطه بهبود سلامت كودكان كشورش از سوي يونيسف، مورد تمجيد و كمك‌هاي مالي قرار گرفته بود، اما امروزه و در نتيجه مداخله آمريكا در اين كشور، شرايط كاملاً دگرگون شده است.

اين تنها نمونه‌اي از رفتارهاي تروريستي ايالات متحده است كه حتي امروزه گويي ارزش بيان كردن هم ندارد.

از موارد جدي‌تر آن هم مي‌توان به جنگ ويتنام اشاره كرد كه حتي ناميدن آن به عنوان ترور و وحشي‌گري هم نمي‌تواند بيانگر ابعاد آن باشد. به راستي پاسخ آمريكا در قبال چهار ميليون انساني كه در اين جنگ جان خود را از دست دادند و وضعيت مردمي كه هنوز هم در اثر استفاده از تسليحات شيميايي‌اي كه به دستور كندي در اين جنگ مورد استفاده قرار گرفت، در رنج و عذاب هستند، چيست؟ اين تنها نمونه‌هايي از رفتار دولت ايالات متحده است. ديگر دولت‌هاي قدرتمند كه البته به پاي قدرت آمريكا نمي‌رسند اما در خشونت دست كمي از اين كشور ندارند هم نبايد مورد غفلت قرار گيرند. رفتار فرانسه در آفريقا، بريتانيا در كنيا و ديگر نقاط جهان فراتر از هر گونه عملياتي است كه امروزه با عنوان عمليات تروريستي شناخته مي‌شود.

 

اما ديدگاه شما در برابر ساختاري كه «تمدن» را در برابر «توحش» به تصوير مي‌كشاند، چيست؟

واقعاً مضحك و احمقانه است. به راستي پس از حمله مغول، بزرگ‌ترين فجايع انساني در كجا اتفاق افتاده است؟ بله در آلمان و آن هم در دهه‌هاي سي و چهل. يعني زماني كه اين كشور در رأس تمدن غرب قرار داشت. در آن زمان اين كشور، پيشرفته‌ترين جامعه دنياي غرب در علوم، هنر و ادبيات بود و به مثابه نمونه درخشان تمدن غرب شناخته مي‌شد. تا پيش از جنگ جهاني اول كه جهانيان در برابر آلمان موضع گرفتند اين كشور توسط سياستمداران آمريكايي به عنوان مظهر دموكراسي شناخته مي‌شد. بله! قله تمدن غرب. اما از ديدگاه من آنها پس از حمله مغول تاكنون، بارزترين نماد بربريت و توحش بوده‌اند.

 

نكته قابل توجهي كه به آن اشاره كرديد، مرگ يكصد هزار عراقي بود. رسانه‌ها در حالي كه توجه خود را به قتل چند بيگانه در عراق معطوف نموده‌اند، درباره مرگ يكصد هزار شهروند عراقي كه عمده‌شان در اثر بمباران‌هاي ايالات متحده جان خود را از دست داده‌اند و نيز درباره موضوعاتي چون سوءتغذيه كودكان عراقي كه در اين شرايط جديد رشدي دو برابر داشته، سكوت مي‌كنند؟

بله. شرايط امروز عراق از بروندي، اوگاندا و هائيتي هم وخيم‌تر است. رفتار رسانه‌ها هم در اين باره جالب توجه است. يا آن كه كاملاً از پرداختن به آن خودداري ورزيده‌اند و يا آن كه آن را بسيار كوچك برشمرده‌اند. اين آمار كشتار در عراق، خود نمونه‌اي بارز از يك فاجعه عظيم انساني است، اما درست نيست كه بگوييم رسانه‌ها به اين جنايات جنگي بي‌توجه بوده‌اند. آنها اين جنايات‌ها را گزارش مي‌كنند و البته به تقدير از آن هم مي‌پردازند. نمونه بارز اين مسأله را مي‌توان در فلوجه جست كه نماد يك جنايت عظيم جنگي بود. رويدادي كه شايد تنها نمونه مشابه آن سال پيش در گروزني و به دست روس‌ها صورت پذيرفت.

 

با اين تفاوت كه در گروزني، مردم از شهر گريختند و در فلوجه، مردم را در شهر محاصره نمودند و از خروج آنها جلوگيري به عمل آوردند؟

بله! فلوجه بيشتر به «سربرنيستا» مي‌ماند. رويدادي كه به عنوان يك نسل‌كشي در عرصه جهاني محكوم شد. رويدادي كه زنان و كودكان از شهر بيرون رانده شدند و مردان در شهر قتل عام شدند، اما در فلوجه نه تنها زنان و كودكان را بيرون نراندند بلكه بر سر آنها بمب ريختند. يك ماه بمباران و بالاخره نابودي شهر. رويدادي كه هيچ گاه ميزان قتل عام آن مشخص نشد، اما نكته حائز اهميت درباره فلوجه آن بود كه اين موضوع به هيچ وجه مخفي نماند و حتي به خبر اصلي صفحه اول روزنامه‌هايي چون نيويورك تايمز هم مبدل شد. تصاوير بيمارستان اصلي اين شهر، تصاوير مردم بر زمين خوابانيده شده و سربازاني كه دست به اسلحه بالاي سر آنها ايستاده‌اند و تصاوير پزشكان و بيماراني كه به زور كف بيمارستان‌ها بر زمين خوابانيده شده‌اند.

بي‌شك در برابر چنين فجايعي اين شخص رييس جمهور ايالات متحده است كه متهم اول مي‌باشد. تنها همين تصاوير منتشر شده از بيمارستان اين شهر خود نقض آشكار معاهده ژنو است. آيا به راستي نازي‌ها هيچ گاه چنين رفتاري داشته‌اند؟ آنچه كه من در اينجا نقل مي‌كنم، موضوع محرمانه‌اي نيست بلكه همه اين موارد تيتر صفحه نخست مطبوعات ما بوده است.

 

به نظر شما نقش رسانه‌ها در شكل دادن به چنين شرايطي چيست؟

رسانه‌ها در اين روند تنها بخشي از فرهنگي است كه همه ما را دربرگرفته است. فرقي نمي‌كند، من و شما هم جزيي از اين فرهنگ هستيم. فرهنگ شكل گرفته به نحوي است كه ما نمي‌توانيم و يا بهتر است بگوييم كه ترجيح نمي‌دهيم اين فجايع دردناك را ببينيم و به راحتي از كنار آن بگذريم. همين چندي پيش بود كه دهمين سالگرد قتل عام رواندا را يعني حادثه‌اي كه طي صد روز با به خاك و خون كشيده شدن هشت هزار نفر همراه شد، پشت سر گذاشتيم. به راستي ما در قبال اين فاجعه چه كرديم؟ دست روي دست گذاشتيم، مداخله‌اي نكرديم و تنها شاهد اين قتل عام بوديم. امروز هم شرايط بهتري را پشت سر نمي‌گذاريم.

بر طبق آمار رسمي، همه روزه حدود هشت هزار نفر، البته بهتر است بگوييم هشت هزار كودك در مناطق جنوب آفريقا، آن هم در نتيجه بيماري‌هاي قابل درمان، جان خود را از دست مي‌دهند. اگر هم مسأله گرسنگي را در اين منطقه مدنظر بگيريم، اين عدد فراتر از اين حرف‌هاست. در چنين شرايطي هر روز شاهد قتل عامي همچون قتل عام روندا هستيم. در قتل عام روندا در يكصد روز هشت هزار نفر جان خود را از دست دادند و در آفريقا هر روز اين تعداد جان مي‌دهند. بي‌شك راه حل اين معضل، دشوار نيست. اما هيچ كس حتي به خود اجازه صحبت كردن درباره آن را هم نمي‌دهد. از همين روست كه اگر بخواهيم قدمي برداريم و به موضوع توحش يا بربريت بپردازيم، بايد بگوييم كه تنها همين مسأله خود دليلي بر آن است كه جامعه ما رفتاري فراتر از هر گونه توحش و بربريتي دارد.

به راحتي چنين رويدادهايي را پذيرفته‌ايم و حتي درباره آنها فكر هم نمي‌كنيم، شرايطي حاصل آورده‌ايم كه تنها توجه خود را به آن مسايلي كه عليه منافع ماست، معطوف كنيم و مسايلي از اين دست برايمان بي‌اهميت است. البته اين رويكرد مخصوص ايالات متحده نيست بلكه به بخشي ناميمون از فرهنگ‌هاي غالب دنياي غرب و جزيي از ساختار جوامع قدرتمند تبديل شده است.

 

پي‌نوشت:

 

Noam chomskyزبان‌شناس و سياستمدار برجسته آمريكايي و از منتقدين جدي سياست‌هاي خارجي ايالات متحده.

 

 

دوشنبه هفتم فروردین 1385
گذر از شعر نو به شعر سپيد
 

گذر از شعر نو به شعر سپيد

 

نويسنده: محمد سليم جو

 

منبع: روزنامه شرق، 29/4/84



در عصر قاجار پديده هاى نوين، تلگراف، چاپ و روزنامه بدون هيچ گونه مقاومتى وارد ايران شد، اما درخصوص ترجمه شعر و نگاه تازه به ادبيات چنين نبود. ادبيات رسمى توان همگامى با مسائل جديد جامعه را نداشت در مجلسى زين العابدين مراغه اى در پاسخ يك شاعر يادآور مى شود شعرى كه در خدمت مدح دروغين باشد هيچ خدمتى به جامعه نخواهد داشت و ضرورت پرداختن به مسائل روز را يادآور مى شود.

شور مشروطه  خواهى كه برپا مى شود شاعران رسمى و غيررسمى دو شقه مى شوند؛ عده اى در دربار ماندند و به تحولات نپيوستند و عده اى ديگر مانند ملك الشعراى بهار، ايرج ميرزا، عارف قزوينى و... دربار را ترك گفته و به انقلاب پيوستند.

در اين ميان شعر مشروطيت  زاده شد شعرى كه تركيبى از زيباشناسى عوام و استتيك شعر سنتى بود. شعر نسيم شمال نمونه اى از شعر مشروطه بود. شعر نو ايران به عنوان يك پديده تاريخى رشد يابنده با جنبش مشروطه خواهى پيدا شد ابوالقاسم لاهوتى، تقى رفعت، خانم شمس  كسمايى، جعفر خامنه اى اولين شاعران شعر نو بودند. تقى رفعت نخستين نوپردازى بود كه اولين سنگ بناى شعر نو را گذاشت. رفعت با طرح مجادلات سازنده ادبى با ملك الشعراى بهار اين راه را هموار مى كند. در سال ۱۲۹۹ نيما يوشيج با شعر قصه رنگ پريده ظهور كرد. نيما در شكل و فرم در شعر انقلاب ايجاد كرد.

با ظهور رضاشاه شعر نو داراى كندى حركت شد و يك راه انحرافى در شعر نو پيدا شد، براى نمونه اشعار دكتر محمد مقدم (مغدم) و شاهين پرتو (دكتر تندركيا) تنها جريان مثبت اين دوره مجله موسيقى بود كه اشعار نيما (۱۵ شعر) و مهمترين مقاله او ارزش احساسات در زندگى هنرپيشگان را به چاپ رساند و در معرفى آن كوشيد. سال هاى ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ درخشان ترين دوران تاريخ معاصر براى شعر نو محسوب مى شود.بعد از شهريور ۲۰ ده ها نشريه ادبى، اجتماعى و برخورد آزاد آرا و عقايد و ترجمه وسيع آثار ادبى هنرى شاعران و نويسندگان برجسته جهان به تحول شعر نو يارى رساند. در اين ساليان يك جريان محافظه كار (خانلرى، توللى) چندان ميانه خوشى با شعر نو ندارد، خانلرى آن را تخطئه مى كند و مى گويد: «نيما يك نوع شعر آزاد و مبهم ابداع كرده است كه خاص اوست، شيوه نيما نه مورد پسند عوام و نه مورد قبول خواص است.» اما نيما به راه خود ادامه مى دهد و دو چيز برايش مهم است: ۱- درك جوهر زمانه ۲- تبديل زمانه به شعر. بدين سبب است كه او فقط به كارش مشغول است و در صورت لزوم و يافتن امكان، انديشه و شعرش را منتشر مى كند. نخستين كنگره گويندگان در سال ۱۳۲۵ برگزار مى شود كه از ۶۰ نفر شاعر، ۴ نفر نوپرداز (نيما، توللى، نادر نادرپور و رواهيچ) در اين كنگره حضور داشتند. طبرى و فاطمه سياح به دفاع از نوپردازان پرداختند و راه آنان را تبيين كردند. ضعف تاليف نيما يوشيج در اين دوره نوپردازان را به سمت توللى مى كشاند و جريان سمبوليستى شعر نو با كندى مواجه مى شود. در اين ميان شيبانى اولين مجموعه شعر نو «جرقه» را منتشر مى كند و در شناخت كلمه و تغيير واحد وزن از مصرع عروضى به ريتم و موسيقى كلمه در شعر مى رسد. يكى ديگر از خصوصيات بارز شعر شيبانى واردكردن كلمات معمولى و روزمره اى چون پيستون، سينما، دنده، ناودان، بقچه، دودكش و... بود.در سال ۱۳۲۶ شاملو مجموعه آهنگ هاى فراموش شده، اشعار موزون و منثور را منتشر مى كند و در اين اشعار تاثير حميدى شيرازى، شهريار، نيما، خانلرى و گلچين گيلانى ديده مى شود.در فروردين سال ۱۳۲۷ مرتضى كيوان در نشريه جهان نو شعر شاملو را مورد نقد و بررسى قرار مى دهد و اشاره مى كند كه شاملو هنوز از چنگ رمانتيسيسم رهايى نيافته و شعرهاى بى وزن و قافيه اش خيلى بهتر و جالب تر است و آينده شاعر را در شعرهاى بى وزن مى بيند، برعكس او اخوان ثالث شعر بى وزن را پاشنه آشيل و نقطه ضعف شاملو مى دانست و اعلام كرد كه شاملو در اين نوع اشعار شكست خورده است. اكنون در اين زمان سه نوع شعر در جامعه وجود دارد: نيمايى، نوقدمايى (كه عمدتاً چهارپاره است) شعر منثور كه هنوز برد با شعر ميانه معقول نوقدمايى است. شاملو اشاره مى كند كه هر وقت وضع مالى ام اجازه مى داد تنها يا با كمك  اين و آن به نشر مجله يا روزنامه اقدام مى كردم تا مولود تازه بتواند بر سر پاى خود بايستد. شاملو در شعر قطعنامه كه خود يك بيانيه انتقاد از خود است راه گذشته را رها مى كند و به طور خيلى قاطع و محكم قدم در راه شعر سپيد مى گذارد. نشريه كبوتر صلح از قطعنامه انتقاد مى  كند و آن را داراى انديشه تيره مغشوش و انتزاعى قلمداد مى كند.از ديگر شاعرانى كه شعر سپيد سروده اند مى توان از هوشنگ ايرانى، غلامحسين غريب، نادر نادرپور، بيژن جلالى، تندركيا، محمود كيانوش، يدالله امينى (مفتون)، منوچهر شيبانى و منوچهر آتشى نام برد.دهه ۲۰ جنگ، جنگ نوقدمايى ها (سنت گرايان، نوقدمايى ها: سنت گرايان جديد و چهارپاره سرايان بود) در نيمه اول دهه ۳۰ اين جنگ به نفع چهارپاره سرايان خاتمه يافته و شعر نو وارد مرحله جديد شده و اكنون مبارزه بين سپيدسرايان و چهارپاره سرايان بود.سال ۳۹ سال هجوم همه جانبه نوپردازان شعر نيمايى و شعر سپيد به شعر شاعران ميانه رو رمانتيك، سال درهم شكستن شعر نوقدمايى بود

 

دوشنبه هفتم فروردین 1385
بودن یا نبودن

 

بودن يا نبودن ، مسئله اين است

 

آيا شايسته تر آن است كه ضربه هاي روزگار نامساعد را تحمل كنيم؟يا سلاح نبرد به دست بگيريم و در مبارزه ي مرگ بار با درياي مصائب ، آنها را از ميان برداريم؟!

مردن؛خفتن؛خفتن و شايد خواب ديدن؛ آه! مانع همين جاست. در آن زمان كه اين كالبد خاكي را به دور انداخته باشيم در آن خواب مرگ شايد روياهاي ناگواري ببينيم . ترس از همين روياهاست كه عمر مصيبت بار را اين قدر طولاني مي كند. زيرا اگر شخص يقين داشته باشد كه با يك خنجر برهنه مي تواند خود را آسوده كند، كيست كه در برابر لطمه ها و خفت هاي زمانه ،ظلم ظالم،تفرعن متكبر،دردهاي عشق شكست خورده،و تحقيرهايي كه لايقان صبور از دست نالايقان مي بينند ،تن به تحمل در دهد؟؟ آري تفكر و تعقل ما همه را ترسو مي كند و عزم و اراده هر زمان كه با افكار احتياط آميز همراه شود ،رنگ مي بازد. و صلابت خود را از دست مي دهد.خيالات بسيار بلند به ملاحضه ي همين مراتب ،از سير و جريان طبيعي خود باز مي مانند،وبه مرحله ي عمل نمي رسند....

 

                                 ويليام شكسپير نمايشنامه ي شاه زاده ي دانماركي( هملت)

 

یکشنبه ششم فروردین 1385
خیام

مروري كوتاه بر زندگي خيام

 

چون جود ازل بود مرا انشا كرد

بر من ز نخست درس عشق املا كرد

آن‌گاه قراضه ريزه قلب مرا

مفتاح در خزاين معنا كرد

حكيم عمر خيام در نيشابور زاده شد. زمان تولد و وفات او به درستي مشخص نيست،‌ ولي به بعضي احتمالات در روز پنجشنبه 12 محرم 439 متولد شده و در سال‌هاي مابين 508 – 530 و به بعضي احتمالات در سال 515 وفات يافته است.(1) به طور كلي مي‌توان گفت كه از نيمه‌ي اول قرن پنجم تا دهه‌هاي نخستين قرن ششم در اين دنيا زيسته است. نامش عمر، كنيه‌اش ابوالفتح، لقبش غياث‌الدين و نام پدرش ابراهيم بود. دليل شهرت او به خيام يا خيامي به درستي معلوم نيست، اما ظاهراً اين عنوان را از پدرش داشته است؛ چون شغل وي خيمه‌دوزي بوده است. قبر خيام در ايوان امامزاده محروق،‌ تقريباً به مسافت نيم‌فرسخي شهر نيشابور فعلي واقع شده است.

او در همه‌ي فنون و معلومات زمان خود از جمله حكمت، فلسفه، رياضي، طب و نجوم تبحر داشته است. حكايت كرده‌اند كه خيام در نيشابور با حسن طوسي و حسن صباح همدرس بوده است. آن سه جوان به اميد اينكه يكي از ايشان به مرتبه‌ي عالي خواهد رسيد، با يكديگر پيوند مي‌بندند كه اگر هريك از آنها به مقامي بالا رسيد، دو دوست خود را نيز از نظر دور نكند.

از قضا حسن طوسي به وزارت جلال‌الدين ملكشاه سلجوقي مي‌رسد و خواجه نظام‌الملك طوسي مشهور مي‌شود. او به عهد خود وفا مي‌كند و حسن صباح را به خدمت سلطان مي‌برد؛ اما خيام كه اهل علم بود و تمايلي به خدمت سلطان نداشت، از خواجه نظام‌الملك تقاضا مي‌كند كه معاش مختصري براي او مقرر دارد و به همان اندازه هم اكتفا مي‌كند و به غير از فراگيري دانش، به كار ديگري نمي‌پردازد.

با چيرگي اعراب بر ايرانيان، تقويم هجري قمري در ايران كاربرد پيدا كرد و پس از مدتي به علت ناسازگاري با روند زندگي كشاورزان ايراني، منجمان ايراني دست به اصطلاحاتي در اين زمينه زدند. در سال 467 هجري، يعني در زمان سلطنت جلا‌ل‌الدين ملكشاه سلجوقي و وزارت خواجه نظام‌الملك طوسي، تصميم گرفته‌ شد كه تقويمي بر اساس قواعد نجومي ايجاد شود. بنابراين هيأتي از دانشمندان اهل فن هيأت و نجوم براي اين مقصود گرد هم آمدند. خيام يكي از آن دانشمندان و گويا بر همه‌ي آنها مقدم بود.

اين منجمان با محاسبات رياضي، زيج‌هايي (مجموعه جدول‌هايي كه بر اساس مطالعات و مشاهدات ستاره‌شناسي تدوين مي‌شد)، براي شمارش وقت فراهم ساختند. تقويم اصلاح شده، چون به فرمان جلال‌الدين ملكشاه سلجوقي فراهم آمده بود، به تقويم جلالي شهرت يافت.

آنچه مسلم است، اين است كه خيام در نزد دانشمندان و سلاطين، منزلتي عظيم داشته است. در حكمت او را تالي «ابوعلي سينا» مي‌خواندند؛ در رياضيات سرآمد فضلا به شمار مي‌رفت و در احكام نجوم، قول او را مسلم مي‌دانستند؛ هرچند كه خودش اعتقاد راسخي به دستي آن احكام نداشت.

دنياي رياضي مديون تحقيقات و اكتشافات اين دانشمند است. مثلاً اولين‌بار تعريف منطقي اعداد اصم (گنگ) به وسيله‌ي رشته‌هاي بي‌نهايت در مجموعه تحقيقات خيام ديده شده است. قضاياي بسياري كه در سيزده معادله‌ي اقليدس بي‌استدلال مانده بود، به وسيله‌ي فرضيه‌ي خيام ثابت مي‌شود.

مي‌توان گفت خيام اولين كسي است كه هندسه‌ي تحليلي را براي حل معادلات به كار برده است و از اين جهت خيام به هنگام بررسي مسئله‌اي هندسي، به معادله‌ي درجه سوم برخورد كرد و با توسل به مقاطع مخروطي به حل اين معادله درجه‌ي سوم فائق آمد.

خيام رساله‌ي مختصري تحت عنوان رساله‌ في الحتيال لمعرفه الذهب و الفضه في جسم مركب منهما درباره‌ي تعيين عيار طلا و نقره و شمشي كه از اين دو فلز تركيب شده است، تأليف كرده كه نسخه‌ي منحصر به فردي از آن در كتابخانه‌ي گوتا آلمان موجود است. اين رساله در حقيقت توضيح طريقه‌ي ارشميدس و مبتني بر اصل معروف اين دانشمند است كه به اصل هيدروستاتيك نيز شهرت دارد.(2)

 

خيام: كافر شراب‌خوار يا...؟

 

خيام شاعري كم‌گو بوده است. خيام اگرچه در درجه‌ي اول از علم و فضل بود، ولي عامه‌ي مردم او را به سبب رباعياتش مي‌شناسند. در مورد خيام نگرش‌هاي مختلفي در بين مردم وجود داشته و دارد. عده‌اي كلمات او را كفرآميز دانسته و يا او را شراب‌خوار پنداشته‌اند و به اشعار او از جهت ترغيب به مي‌خوارگي نگريسته‌اند و حتي عده‌اي او را بي‌اعتقاد به مبدأ و معاد فرض كرده‌اند.

يك جام شراب صد دل و دين ارزد

يك جرعه‌ي مي، مملك چين ارزد

جز باده‌ي لعل نيست در روي زمين

تلخي كه هزار جان شيرين ارزد.

اصولاً خيام شاعري را پيشه‌ي خود نساخته و اين به جهت آن نيست كه شعر امري حقير است و شاعر شأن و ارزشي ندارد، بلكه از آن جهت بود كه در آن دوره يك شاعر غالب اوقات خود را براي استفاده‌ي مالي، به مداحي بزرگان و سلاطين، مجلس‌آرايي و مزاح‌گويي مي‌پرداخت و در مراسم خوش‌گذراني اهل فسق و فجور شركت مي‌كرد. در آن زمان امثال فردوسي، ناصر خسرو و حكيم سنايي كه شاعراني متين و با مناعت بودند، نادر مي‌نمودند. بنابراين هر كس كه پيشه‌ي شاعري را اختيار مي‌كرد، مردم به او به چشم مداح سلاطين مي‌نگريستند و همين مسأله باعث شد كه حكيم عمر خيام از اينكه شاعر خوانده شود، احتراز كند و قوه‌ي شاعري خود را تنها در سردون رباعي به كار بگيرد. رباعي بهترين قالب شعر براي ثبت لحظات كوتاه شاعرانه است. اين نوع شعر بر وزن لا حول ولا قوه الا بالله، سروده مي‌شود و از مشكل‌ترين اقسام شعر است؛ زيرا با شروطي كه براي آن مقرر شده و تنگ بودن و مجال سخن، گوينده بايد طبعي توانا داشته باشد و معاني را به بهترين صورت ممكن در اين دو بيت بگنجاند.

نخستين كساني كه او را شاعر خوانده‌اند، «شهرزوري» در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم و در كتاب «تاريخ الحكما» و ديگري «شيخ نجم‌الدين رازي» صاحب كتاب «مرصاد العباد» در اوايل قرن هفتم بود.

 

رباعيات خيام

 

در مورد اشعار (رباعيات) خيام، تا به حال تحقيقات زياد و دامنه‌داري صورت گرفته است و «شايد بيش از دو هزار كتاب و رساله و مقاله دربار‌ه‌ي خيام نوشته شده باشد. خيام فيلسوف و رياضيدان، موجودي است مشخص و يافتن او به واسطه‌ي رسانه‌هاي علمي و فلسفي وي آسان. ولي خيام شاعر ناشناخته مانده، سيمايي دارد مشوش و مغشوش؛ زيرا وسيله‌ي تشخيص سيماي او رباعي‌هايي است كه معلوم نيست از خيام باشند، بلكه رباعي‌هايي است كه محققاً از او نيست.»(3)

همه‌ي خيام‌شناسان آگاهند كه رباعيات الحاقي بسيار در طي قرون به رباعيات اصيل حكيم نيشابور پيوسته‌اند و بسياري از رباعي‌گويان به دلايلي چند، از جمله بيم از اوضاع سياسي، نداشتن شهامت كافي براي بيان عقايد خويش و يا به منظور برخورداري از شهرت خيام و ترويج سروده‌هاي خويش در سايه‌ي اين شهرت عالمگير، سروده‌هايشان را به او منسوب كرده‌اند. از سوي ديگر گاهي برخي از كاتبان نيز براي تعديل فلسفه‌ي خيامي و آميختن آن با تصوف، رباعي‌هاي صوفيانه‌اي نوشته‌اند و به اين ترتيب با اين افزايش‌‌ها كار تشخيص و تحليل را دشوارتر كرده‌اند.(4) با اين همه اگر با ديده‌ي انصاف به همان معدود رباعياتي كه تعلقشان به خيام قطعي مي‌نمايد بنگريم، اقرار خواهيم كرد كه – بر خلاف استنباط و تفسير سفسطه‌آميز برخي از پژوهشگران متعصب – نه‌تنها با خرد و دانش مغايرتي ندارد، بلكه مؤيد فرزانگي و حجتي قاطع بر دانش و بصيرت او هستند؛ زيرا كه فقط بخردان انديشمند از كنار مجهولات عالم هستي بي‌تفاوت نمي‌گذرند و همواره ذهن وقّاد و پرسشگرشان جوياي اسرار نايافته است.

اما قبل از هر چيز بايد به گونه‌اي مطمئن شويم كه خيام منجم و رياضيدان، رباعي‌سرا نيز بوده است. اگر كساني همچون نويسنده‌ي كتاب خيام‌ِ پنداري به نام هواداري از خيام رياضيدان، به هجو و طردِ خيامِ رباعي‌گو پرداخته‌اند و با ذكر دلايلي كه چندان اساس و استحكامي ندارند، خيام عالم را از خيام شاعر جدا كرده‌اند و حتي شهرت و محبوبيت او را در دنياي غرب نتيجه‌ي غرض‌ورزي غربيان دانسته‌اند و گفته‌اند: «كسي چه مي‌داند كه غربيان آزمند و پول‌اندوز از ترويج رباعيات خيام در شرق اين نتيجه را نخواسته‌اند كه كارخانه‌هاي شراب‌كشي خود را به كار اندازند و از اين راه كيسه‌ي شرقيان را از زر و سيم تهي كرده و كاسه‌شان را به باده پر سازند.»(5) بايد يادآوري كنم كه به حقيقت از انصاف دور افتاده‌اند و راه افراط رفته‌اند. حقيقت امر اين است كه خيام منجم و رياضيدان بي‌هيچ ترديدي، رباعي‌گو هم بوده است و ديگر اين كه فراموش نبايد كرد كه داوري يك‌بُعدي، دور از رويه‌ي تحقيق و پژوهش است. بنابراين شايسته است كه اولاً حقيقت‌بين باشيم و ثانياً به نكات مثبت و چشمگير تفكر خيامي كه حاكي از فلسفه‌ي خوش‌بينانه‌، آزادگي و نظريات بديع علمي او هستند و در رباعيات اصيل خيام – نه الحاقي – مي‌درخشند، توجه كنيم و در قضاوت واقع‌بين و معتدل باشيم نه متعصب؛ به علاوه باور كنيم كه اشاعه‌ي افكار و اشعار خيام در جهان غرب – با پذيرفتن منت و ديني كه بي‌ترديد فيتز جرالد بر ادب و فرهنگ ما دارد – ناشي از صراحت بيان، از دل برخاستگي سخن و وسعت انديشه‌ي خيام است، نه زد و بندهاي سياسي!(6)

از خصايص كلام حكيم عمر خيام مي‌توان به اين موارد اشاره كرد:

1. كلام او در نهايت فصاحت و بلاغت است و از تصنّع و تكلف به دور است. او در پي آرايش كلام نيست و مقام حواس خود را متوجه معني و پيام شعر مي‌كند.

2. از ديگر خصايص خيام ذوق لطيف و حس شديد اوست. با اينكه قصد شاعري ندارد، از ديدن مناظر زيباي طبيعت و ديدن مهتاب و ابر و باران، بي‌اختيار به سرودن شعر مي‌پردازد. از سخنان او برمي‌آيد كه از مرگ بيمي ندارد؛ زيرا كسي كه از مردن مي‌ترسد، اين اندازه اصرار در يادآوري مرگ ندارد، بلكه تا مي‌تواند خود را از ياد آن منصرف و غافل مي‌سازد.

«آن كس كه زمين و چرخ و افلاك نهاد

بس بس داغ كه او بر دل غمناك نهاد

بسيار لب چو لعل و زلفين چو مُشك

در طبل زمين و حقه خاك نهاد»

3. خاصيت ديگر كلام خيام،‌ سنگيني، متانت و مناعت اوست. او اهل مزاح و مطايبه نبود، بلكه حكيمي متفكر و متذكر مي‌نمود كه مدار فكرش حول اين مطالب مي‌گشت: تذكر مرگ، تأسف بر ناپايداري زندگاني و بي‌اعتباري روزگار. كلام او سرشار از پند و عبرت براي همگان است. حكيم عمر خيام از ديرگاه سرآمد رباعي‌سرايان شناخته شده بود و گاهي مي‌گفتند هم‌چنان كه فردوسي در رزم‌سازي و سعدي در غزل‌سرايي در نخستين پايه‌اند، خيام هم در سرودن رباعي اين مقام را دارد.

بازار رباعيات خيام وقتي گرم شد كه يك شاعر با ذوق انگليسي به نام «فيتز جرالد» تعدادي از رباعيات خيام را در نهايت مهارت به شعر انگليسي درآورد و شاهكاري گرانبها از خود به جا گذاشت. ترجمه‌ي «فيتز جرالد» به قدري زيبا و موزون بود كه به او لقب «خيام انگليسي» را دادند. بعد از اين كار فيتز جرالد، اهل ذوق بسياري از كشورها به ترجمه‌ي رباعيات خيام به زبان‌هاي مختلف مشغول شدند و اين رباعيات هزاران بار در انواع و اقسام كتاب‌هاي كوچك و بزرگ و مصور و غيرمصور به چاپ رسيد و امروزه كمتر كسي در دنيا هست كه از رباعيات خيام بي‌خبر باشد.

سرانجام تعدادي از اروپائيان تصميم گرفتند كه به بررسي رباعيات منسوب به خيام بپردازند و تشخيص دهند كه كدام رباعي‌ها به راستي متعلق به خيام هستند. از جمله اين افراد مي‌توان به «والانتن ژوكونسكي» خاورشناس روسي، «فريدريخ رُزن» دانشمند آلماني و «آرتور كريستين سن» محقق دانماركي اشاره كرد. در كشور خودمان نيز تلاش‌هايي در اين زمينه صورت گرفته است، ولي هنوز هم در مورد بسياري از رباعيات، شك و ترديد وجود دارد. رباعياتي كه نام خيام در آنهاست، معدودند و نمي‌توان مطمئن بود كه حتي آنها هم متعلق به خيام باشند؛ زيرا تعدادي از آنها خطاب به خيام و يا نقل قول از اوست. مانند اين رباعي كه ظاهراً مولانا جلال‌الدين در جواب خيام گفته است:

خيام تنت به خيمه‌اي ماند راست

سلطان روح است و منزلش دار فناست

فرّاش ازل ز بهر ديگر منزل

ويران كند اين خيمه چون سلطان برخاست

يا رباعي ديگري كه مشخص است در آن استناد به قول خيام شده است:

تا بتواني خدمت رندان ميكن

بنياد نماز و روزه ويران مي‌كن

بشنو سخني راست ز خيام اي دوست

مي خور و ره مي زن و احسان مي‌كن

باري، اكنون نخست، به طور اجمالي و به استناد مآخذ معتبر، به اصل رباعي‌سرايي خيام مي‌پردازيم، با مطالعه‌ي متون كهن و قابل اعتبار، به ويژه آنها كه به زمان زندگي خيام نزديك‌ترند، درمي‌يابيم كه او سراينده‌ي رباعياتي است كه حتي در روزگار حيات خودش، بر دل‌ها مي‌نشسته‌اند و بر لب‌ها زمزمه مي‌شده‌اند و حتي گاهي برايش دردسرآفرين بوده‌اند.

اولين كساني كه با ذكر نام گوينده يعني خيام، در آثار خود، رباعياتي آورده‌اند، امام فخر رازي و نجم‌الدين رازي، معروف به «نجم دايه» هستند. امام فخر رازي در رساله‌ي التنبيه علي بعض الاسرار المودعه في بعض سور القرآن العظيم، ضمن بيان مسأله‌ي معاد، رباعي زير را به نام خيام آورده است:

دارنده چو تركيب طبايع آراست

باز از چه سبب فكندش اندر كم و كاست

گرخوب نيامد اين بنا، عين كه راست

ور خوب آمد، خرابي از بهر چراست

نجم دايه نيز در كتاب مرصاد العباد رباعي فوق و رباعي زير را به نام خيام ذكر نموده است:

در دايره‌اي كامدن و رفتن ماست

آن را نه بدايت، نه نهايت پيداست

كس مي‌نزند دمي در اين معني راست

كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست(7)

شيخ نجم‌الدين رازي، با وجود متعصب بودن، به فضل و دانش خيام اشاره نموده و به دانشمندي و حكمت‌‌دانيش اقرار كرده است.

از ديگر مآخذي كه خيام در آنها مورد ستايش فراوان قرار گرفته است، رساله‌ي اعتقادي يكي از پيروان و مؤمنان فرقه‌ي اسماعيليه است كه در آن لقب «صدر كونين» به خيام داده شده است و از فضايل و دانش و بينش او، ستايش شده است.(8) علاوه بر موارد فوق، در آثار بسياري از بزرگان علم و ادب و عرفان ايران، نشانه‌هايي از خيام و سردوه‌هايش مي‌يابيم كه در مجموع برهان قاطعي بر شهرت علمي و فلسفي و همچنين دال بر شهرت او به رباعي‌سرايي هستند.

و در آخر هم اين دو رباعي كه در كتاب تاريخ جهانگشاي جويني و تاريخ گزيده‌ي حمدالله مستوفي آمده است:

«اجزاي پياله كه در هم پيوست

بشكستن آن روا نمي‌دارد مست

چندين سر و پاي نازنين از سر دست

بر مهر كه پيوست و به نام كه شكست.»

«هر ذره كه بر روي زميني بوده است

خورشيد رخي زُهره جبيني بوده است

گَرد از رخ نازنين بآرزم منشان

كان هم رخ و زلف نازنيني بوده است.»

 

بررسي انديشه‌هاي خيام

 

اينك با حصول اطمينان به تعلق رباعيات اصيل به حكيم نيشابور، به تلحيل اجمالي انديشه و فلسفه‌ي او از خلال اين سروده‌هاي ارزشمند و مغتنم مي‌پردازيم. ملاك كار و مرجع استناد در اين تحليل، رباعيات محدود و اصيلي است كه تعلق آنها به خيام مورد تأييد همه‌ي خيام‌شناسان محقق است.

رباعيات خيام در زمينه افكار فلسفي است و زبان اصلي او در خدمت بيان تفكراتش است؛ آن هم نه فيلسوفي كوچك بلكه با تمام شرايطي كه يك فيلسوف بزرگ مي‌طلبد به ميدان آمده است. شناخت پيشينه‌هاي انديشه مهم است و وظيفه محقق آن است كه اين پيشينه‌ها را برجسته و آشكار سازد.

رگ و ريشه‌ي تفكرات فلسفي خيام در نهايت، سر از فلسفه‌ي يوناني درمي‌آورد. قفطي نيز در تاريخ الحكماء به تأسي خيام از فيلسوفان يونان اشاره كرده است.

اما خلط شبهه نشود. فلسفه‌اي كه عمر خيام ارائه مي‌دهد با آن كه آميزه‌اي از فلسفه‌ي يونان است اصالت انديشه‌ي ايراني دارد و خلاف گفته ارنست رنان است كه مي‌گويد «فلسفه‌ي اسلامي همان فلسفه‌ي يوناني است كه به خط عربي نگاشته‌اند». حكيم در رباعي‌ها به فلسفه‌ي افلاطون نزديك مي‌شود اما نه به نظام اشراقي او بل به سياست، اخلاق و فضائل انساني‌اش. فلسفه افلاطون در اوج پايگاهش با سياست مي‌پيوندد و عمر خيام از اين مقام است كه بر فلسفه‌ي حكومت مي‌نگرد و به اجراي آن سفارش مي‌كند. تأثير خيام از دموكريت و اپيكور نيز كم نبوده است اما آنچه از مقدمه‌ي ابن‌قفطي مستفاد مي‌شود نظرگاه حكيم در توجيه و اجراي قواعد يوناني، كتاب‌ها يا رساله‌هايي همچون جمهوري، قوانين، تيمائوس (جهان و انسان) پروتاگوراس (سوفيست) پولتيتكيوس (سياست) تئه‌تتوس (شناخت) فايدروس (عشق و زيبايي) از افلاطون است. از سويي وي فلسفه‌ي ارسطو را تا حد ابن‌سينا تأييد مي‌كند و به آثار جالينوس، اقليدس و بطلميوس احاطه كامل دارد.(9) با مطالعه‌ي اوضاع و شواهد تاريخي آن روزگار به قرايني دست مي‌يابيم كه به قول آقاي فولادوند نتيجه مي‌گيريم كه «مسلماً كتاب التحقيق ماللهند بيروني و رواج فلسفه‌ي يوناني به خصوص افكار افلاطون و فيثاغورث و انتشار اشعار ابوالعلاء معري شاعر نابيناي عرب و يادآوري‌هاي فردوسي از گذشته‌ي دردناك و پرشكوه شاهان ايراني و حتي پاره‌اي از قسمت‌هاي قرآن و تورات (جامعه‌ي سليمان) در پيدايش اين جهان‌بيني خاص مدخليت داشته‌اند.(10)

اما با وجود همه‌ي تأثيراتي كه وي از فلسفه‌ي يونان و به خصوص افلاطون پذيرفته است وي حركتي كاملاً خلاف آنچه توصيه مي‌كند انجام داده است. افلاطون شعر را نوعي هذيان مي‌داند و شاعر را كسي مي‌داند كه آشفته و پريشان است و اينها را ناشي از ديوانگي و جنون برمي‌شمرد اما در عين حال ديوانگي را نوعي نعمت الهي مي‌داند. افلاطون شاعران را بي‌دانش مي‌شمرد و به زعم وي شاعر نمي‌تواند حكمي راستين درباره‌ي گفته‌هاي خود را ابراز كند و آنها را بسنجد و مورد نقد و بررسي قرار دهد زيرا شاعر در حالت وجد و شور سخن مي‌گويد و بر آنچه مي‌گويد وقوف ندارد با اين همه خيام درست در نقطه‌ي مقابل وي براي بيان افكار فلسفي خود شعر را برمي‌گزيند مضاميني كه خيام در اشعار خود مي‌پرورد مضاميني هستند كه درونمايه‌ي جان هر انساني كه اندك خرد و تمييزي داشته باشد دغدغه ايجاد مي‌كند و به نوعي مي‌توان گفت كاملاً انساني هستند كه هر كس به هنگام تفكر درباره‌ي سرنوشت خود و دنياي پيرامون خود از خود سؤال كند و از آنجا كه جواب قانع‌كننده‌اي نمي‌يابد در درونش غلغله بر پا مي‌شود و او را در غم و اندوه مي‌برد.(11)

يكي از ويژگي‌هاي فلسفي در سخن خيام «واقع‌گرايي» اوست و اينكه او «زندگي را شيرين و دل‌انگيز مي‌داند». خيام مي‌داند و مي‌گويد كه اين ما هستيم كه شرايط شادماني يا غم را براي خود فراهم مي‌كنيم. به عبارت بهتر هرچه پيش مي‌آيد، از خود ماست:

ماييم كه اصل شادي و كان غميم

سرمايه‌ي داديم و نهاد ستميم

پستيم و بلنديم و تماميم و كميم

آيينه‌ي زنگ خورده و جام جميم.(11)

پيداست كه او با اصل قرار دادن خود ما – دست‌كم در شيوه‌ي زيستن – ضمن خط بطلان كشيدن بر ادعاي برخي كه او را جبري محض مي‌دانند – ما را به انتخاب احسن دعوت مي‌كند. خيام، فناپذيري و بي‌اعتباري دنيا و گذرا بودن عمر را همچون يك واقعيت غيرقابل تغيير مي‌پذيرد؛ دچار يأس و نوميدي نمي‌شود، بلكه با ديدگاهي خوش‌بينانه، صلاي مبارزه با غم و استقبال از شادماني سر مي‌دهد:

شادي بطلب كه حاصل عمر دمي است

هر ذره زخاك كيقبادي و جمعي است

احوال جهان و عمر فاني و وجود

خوابي و خيالي و فريبي و دمي

شاعر فرزانه، با بينشي منطقي، عزم خود را جزم مي‌كند تا از فرصت ناپايدار و بي‌بديل موجود، نهايت بهره را برگيرد؛ زيرا مي‌داند كه تنها حقيقت ملموس و معتبر، «حال» است و «گذشته» و «آينده» به هيچ روي در اختيار كسي نيستند و نيز خوب دريافته‌ است كه انديشيدن به گذشته‌ي از دست رفته و آينده‌ي نيامده و تضمين نشده، نتيجه‌اي جز خراب كردن «حال» و بر باد دادن عمر ندارد، بنابراين مي‌گويد:

از دي كه گذشت هيچ از او ياد مكن

فردا كه نيامده است فرياد مكن

از نامده و گذشته بنياد مكن

حالي خوش باش و عمر بر باد مكن

فلسفه‌ي اپيكوري خيام، برخلاف تصور برخي از مردم، با لااباليگيري و گريز از مسووليت و به يك سو نهادن تجسس علمي همسويي ندارد؛ بلكه بر عكس، آثار و خدمات علمي او، نشانه‌ي آن هستند كه وي پرهيز از غم‌هاي بيهوده و خودخوري‌هاي كاهنده را براي داشتن جسم سالمي مي‌خواهد كه عقل سالمي در آن مجال جولان يابد. عقلي كه – دست كم درباره‌ي هويت بشري خود در اين غم آشيان – جوياي دانستن باشد:

دشمن به غلط گفت كه من فلسفيم

ايزد داند كه آنچه او گفت نيم

ليكن چو در اين غم آشيان آمده‌ام

آخر كم از آن كه من بدانم كه كيم(13)

اگر مي‌بينيم كه خيام با وسواس بي‌سابقه بر غنيمت شمردن دم تأكيد مي‌كند و نمي‌خواهد كه عمر گرامي را به هيچ ببازد، به اين دليل است كه مي‌خواهد با شاد زيستن زمينه‌ي باروري استعداد و هوش فطري خويش را در جهت خلاقيت‌هاي علمي فراهم سازد. شاهد اين مدعا، سخن خود اوست كه مي‌گويد:

تركيب طبايع چو به كام تو دمي است

رو شاد بزي اگرچه بر تو ستمي است

با اهل خرد باش كه اصل تن تو

گردي و شراري و نسيمي و نمي است(14)

و بار ديگر، در مورد عالم زيستن خود، عمري فكر كردن و فهم اسرار و رموز دنيا چنين مي‌گويد:

هرگز دل من ز علم محروم نشد

كم ماند ز اسرار كه مفهوم نشد

هفتاد و دو سال فكر كردم شب و روز

معلومم شد كه هيچ معلوم نشد

تفكر طولاني هفتاد و دو ساله و رسيدن به جايي كه علي‌‌رغم دانسته‌ها و يافته‌هاي فراوان علمي به انبوه مجهولات و معماهاي نگشوده‌اي مي‌انديشد كه او را احاطه كرده‌اند، خود، گواه پايه‌ي بلند دانش و بينش اوست.

نكته‌ي ديگري كه در نگرش فلسفي خيام برجسته مي‌نمايد، هشدارهاي مكرر اوست نسبت به رعايت حال خشت، كوزه، سبزه، لاله و ... تكرار گوشزدهاي مداوم او به اين دليل است كه هر يك از موارد فوق، حاصل دگرگوني وجود ماهرويي سيمين عذار، جواني سروبالا و يا پادشاه و وزيري صاحب جلال است:

خاكي كه به زير پاي هر ناداني است

زلفين بتي و ابروي جاناني است

هر خشت كه بر كنگره‌ي ايواني است

انگشت وزيري و سر سلطاني است

خيام در اين دسته از رباعيات، نه تنها با  ديدگاهي واقع‌گرايانه، فناپذيري انسان و جهان را يادآوري مي‌كند و مورد تأكيد قرار مي‌دهد، بلكه به يك اصل مهم و جديد علمي نيز اشاره مي‌كند؛ اصلي كه مطابق آن عناصر موجود، بيشي و كمي نمي‌پذيرند و تنها تغيير و تبديل مي‌نمايند. به عبارت ديگر اصل بقاي عناصر. به اين ترتيب حكيم نيشابور، قرن‌ها پيش، با بياني شاعرانه و به ظاهر قلندرانه، اين واقعيت مهم علمي را كه دنياي غرب در دوران اخير مدعي رسيدن به آن و اثبات آن است، به جهان عرضه كرده است.

نكته‌ي شاخص و عالمانه‌ي ديگري كه گوياي سلطه‌ي خيام بر دانش و دليل فراخي انديشه‌ي اوست، اذعان اين امر است كه انسان با همه‌ي عظمتش، تنها جزئي از آفرينش است، نه كل آن:

يك قطره‌ي آب بود با دريا شد

يك ذره‌ي خاك بود با زمين يكتا شد

آمد شدن تو اندرين عالم چيست

آمد مگسي پديد و ناپيدا شد(15)